ابن شهرآشوب ، المناقب ، 4 / 55 - عنه : الحرّ العاملي ، إثبات الهداة ، 2 / 590 ؛ السّيّد هاشم البحراني ، مدينة المعاجز ، / 242 ؛ المجلسي ، البحار ، 45 / 300 ؛ البحراني ، العوالم ، 17 / 612 - 613
هامش
- امام فرمود : « نيز بيم مكن ، من از ضيعت تو انفع وافزون در حجاز با تو عطا مىكنم . »
ابن سعد گفت : « مرا أهل وعيالي است . بر عيال خويش ترسناكم . »
عاطلات ( 2 ) أو بر حسين عليه السّلام ناگوار افتاد ، از وى روى بگردانيد وبرخاست وروان شد .
وهو يقول : ما لك ؟ ذبحك اللّه على فراشك عاجلا ولا غفر لك يوم حشرك ، فو اللّه إنّي لأرجو أن لا تأكل من برّ العراق إلّا يسيرا .
فرمود : « چه افتاد تو را ؟ خداوند بكشد تو را در فراش تو ونيامرزد تو را در روز قيامت وبازپرس حساب سوگند با خداى اميد مىدارم كه از گندم عراق نخورى الّا اندكى . »
قال ابن سعد : في الشّعير كفاية عن البرّ - مستهزء بذلك القول - .
ابن سعد از در استهزا گفت : « ما را جو ، از گندم مستغنى مىدارد . »
وبرخاست وبه لشكرگاه خويش مراجعت كرد .
واز اين سوى حسين عليه السّلام نيز به معسكر خويش باز شد ومكشوف افتاد كه اين مخاصمت به مسالمت نخواهد پيوست ( 3 ) .
( 1 ) . ضيعت : بستان وزمين مزروع .
( 2 ) . عاطلات ، جمع عاطل وعاطلة : زن بىزيور « در اينجا مراد ، سخنان ياوه است » .
( 3 ) . [ اين ملاقاة را سپهر در شب عاشورا ذكر كرده است ] .
سپهر ، ناسخ التّواريخ سيّد الشّهداء عليه السّلام ، 2 / 203 - 204
چون اين خطبهء مباركه را به پاى آورد ، فرمود : « عمر بن سعد را بخوانيد تا به نزد من حاضر شود . » اگرچه ملاقاة آن حضرت بر ابن سعد گران بود ، ناچار دعوت أو را أجابت نمود وبا كراهتى تمام به ديدار امام آمد . حسين عليه السّلام أو را مخاطب داشت :
فقال : يا عمر ! أنت تقتلني تزعم أن يولّيك الدّعيّ ابن الدّعيّ بلاد الرّيّ وجرجان . واللّه لا تتهنّأ بذلك أبدا ، عهدا معهودا فاصنع ما أنت صانع ، فإنّك لا تفرح بعدي بدنيا ولا آخرة . وكأنّي برأسك على قصبة قد نصب بالكوفة يتراماه الصّبيان ويتّخذونه غرضا بينهم .
فرمود : « اى عمر بن سعد ! تو مرا به قتل مىترسانى ، به گمان اينكه اين زنازادهء پسر زنازاده تو را سلطنت مملكت رى وجرجان خواهد داد . سوگند با خداى كه آفريدهاى تو را به سلطنت رى تهنيت نخواهد گفت . اين سخن را استوار ميدار وآنچه خواهى ميكن ، همانا بعد از من تو را هيچ بهره ونصيبه از دنيا وآخرت به دست نشود كأنّه نگرانم كه در كوفه سر تو را بر نيزه نصب نمودهاند وكودكان آن را هدف خويش ساختهاند وبه تيرباران پرداختهاند . »
از اين كلمات ، ابن سعد در خشم شد واز آن حضرت روى بگردانيد وسپاه خويش را بانگ زد كه :
« چند انتظار مىبريد ؟ اين تكاهل وتوانى به يك سو نهيد وحملهء گران در دهيد . حسين وأصحاب أو افزون از لقمهاى نيستند . »
سپهر ، ناسخ التّواريخ سيّد الشّهداء عليه السّلام ، 2 / 252 - 253