الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 385 - عنه : المحمودي ، العبرات ، 1 / 351
وبلغ ابن الزّبير أنّه يريد الخروج إلى الكوفة ، وهو أثقل النّاس عليه ، قد غمّه مكانه
هامش
- عبد اللّه بن سليم اسدى ومذرى بن مشمعل ، هردو آن اسدى ، گويند : « به آهنگ حج از كوفه برفتيم تا به مكّه رسيديم . روز ترويه وارد آنجا شديم ، حسين وعبد اللّه بن زبير را ديديم كه هنگام برآمدن روز ، ميان حجر ودر ايستاده بودند . »
گويند :
نزديك رفتيم وشنيديم كه ابن زبير به حسين مىگفت : « اگر مىخواهى بمانى ، بمان واين كار را عهده كن كه پشتيبان تو مىشويم وياريت مىكنيم . نيكخواهى مىكنيم وبيعت مىكنيم . »
حسين گفت : « پدرم به من گفته ، سالارى آنجا هست كه حرمت كعبه را مىشكند . نمىخواهم من آن سالار باشم . »
ابن زبير بدو گفت : « اگر مىخواهى ، بمان وكار را به من واگذار كه أطاعت بيني ونافرمانى نبينى . »
گفت : « اين را هم نمىخواهم . »
گويند :
سپس آنها سخن آهسته كردند كه ما نشنيديم وهمچنان آهستهگويى مىكردند تا وقتي كه دعاى مردم را شنيدند كه هنگام ظهر سوى منى روان بودند .
گويند :
حسين بر خانه وميان صفا ومروه طواف كرد وچيزى از موى خود را بكند واحرام عمره بگذاشت .
آنگاه سوى كوفه روان شد وما با كسان سوى منى رفتيم .
أبو سعيد عقيصى به نقل از يكى از ياران خويش گويد :
حسين بن علي را ديدم كه در مكّه با عبد اللّه بن زبير ايستاده بود . ابن زبير به أو گفت : « اى پسر فاطمه ! نزديك بيا . »
وحسين گوش به أو فراداد كه آهسته با وى سخن كرد .
گويد :
آنگاه حسين روى به ما كرد وگفت : « مىدانيد ابن زبير چه مىگويد ؟ »
گفتيم : « خدا ما را فداى تو كند . نمىدانيم . »
گفت : « مىگويد ، در اين مسجد بمان تا مردم را بر تو فرآهم كنم . »
گويد :
آنگاه حسين گفت : « به خدا اگر يك وجب بيرون از مسجد كشته شوم ، بهتر از آن مىخواهم كه يك وجب داخل آن كشته شوم . به خدا اگر در سوراخ يكى از خزندگان باشم ، بيرونم مىكشند تا كار خودشان را انجام دهند . به خدا به من تعدّى مىكنند ، چنانكه يهودان به روز شنبه تعدّى كردند . »
پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 2965 - 2966 ، 2967 - 2968