فرجع إلى عمر ، ثمّ أرسل رجلا يسمّى خزيمة ، فألقى سلاحه ، فقبّل قدمي الإمام ، فما رجع إلى عمر بن سعد ، وقال : « من ذا الّذي يترك الجنّة ، ويمضي إلى النّار ! » ثمّ أقام مع الإمام حتّى قتل بين يدي الإمام الحسين ( رضي اللّه عنهما ) . « 1 » [ عن أبي مخنف ]
هامش
( 1 ) - چون عمر بن سعد با سپاه خويش به زمين كربلا رسيد ، بفرمود بارها فرونهادند ودر برابر حسين عليه السّلام لشكرگاه ساخت وخيمهها برافراخت . اين واقعه روز دوشنبه شهر محرم الحرام بود . چون از رنج راه بياسود ، عروة بن قيس الأحمسي را طلب فرمود وگفت : « به نزديك حسين مىروى وپرسش مىكنى كه تو را چه افتاد كه بدين جانب سفر نمودى وبازگوى تا چه اراده فرمودى ؟ »
عروة بن قيس چون از آن جماعت بود كه به سوى حسين عليه السّلام نامه كرد ، آزرم مىداشت كه به سوى أو پويد وچنين سخن گويد . گفت : « مرا معفو دار واين رسالت به ديگرى حوالت كن . »
وبيشتر از بزرگان كوفه به حضرت حسين نامهها متواتر كردند وأو را به جانب كوفه دعوت نمودند .
لا جرم هركه را ابن سعد فرمان مىكرد كه به نزديك حسين بايدت رفت ، ابا واستنكاف مىنمود .
از ميان جماعت كثير بن عبد اللّه شعبى برخاست وگفت : « اينك منم . اگر فرمان مىدهى ، مىروم واگر خواهى أو را گردن مىزنم . »
ابن سعد گفت : « من تو را كشتن نمىفرمايم . از جانب من رسول باش وحسين را بگوى [ كه ] چرا بدين سوى شتافتى واز اين آمدن چه خواستى ؟ »
كثير بن عبد اللّه روان شد وبا خدمت حسين عليه السّلام راه نزديك كرد . چون أبو ثمامة صيداوى أو را بديد ، عرض كرد : « أصلحك اللّه يا أبا عبد اللّه ! اينك كثير بن عبد اللّه كه از تمامت أهل ارض شرانگيزتر وخونريزتر است ، به نزد تو مىآيد . »
اين بگفت وبه نزد كثير شتافت وأو را گفت : « اگر به نزد حسين خواهى شد ، شمشير خود را بگذار وطريق حضرت پيش دار . »
گفت : « لا واللّه ، هرگز شمشير خويش را فرونگذارم . اگر گوش فرادارند ، ابلاغ رسالت كنم ؛ واگرنه طريق مراجعت گيرم . »
أبو ثمامة گفت : « اگر خواهى قبضهء شمشير تو را مقبوض دارم تا رسالت خويش را به پاى برى . چه تو مردى شرير وفتّاكى . »
كثير بن عبد اللّه در خشم شد ولختى با أبو ثمامة يكديگر را برشمردند . پس بازشد وخبر بازداد .
ابن سعد ، قرة بن قيس الحنظلي را بخواست وگفت : « بشتاب وحسين را ديدار كن وبگوى چه انديشه فرمودى كه اين مسافت بعيده را بپيمودى ؟ »
قرة روان شد وچون راه بكران آورد ، أبو عبد اللّه عليه السّلام فرمود : « هيچكس اين مرد را مىشناسد ؟ »
حبيب بن مظاهر گفت : « مردى از بنى حنظله تميم است وخواهرزادهء ما است ودر نزد ما به حسن عقيدت وصفاى طويت نامبردار است . »
زهير بن القين أو را گفت : « چه حاجت دارى ؟ » -