تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 687

مساهمون:

ص٦٨٧
المفيد ، الإرشاد ، 2 / 86 - 87 - عنه : المجلسي ، البحار ، 44 / 384 - 385 ؛ البحراني ، العوالم ، 17 / 235 - 236 ؛ البهبهاني ، الدّمعة السّاكبة ، 4 / 259 ؛ الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 258 ، 259 ؛ القمي ، نفس المهموم ، / 211 - 212 ؛ المازندراني ، معالي السّبطين ، 1 / 308 - 309 ؛ بحر العلوم ، مقتل الحسين عليه السّلام ، / 267 - 268 ؛ مثله الفتّال ، روضة الواعظين ، / 155 - 156 ؛ الأمين ، أعيان الشّيعة ، 1 / 599 ، لواعج الأشجان ، / 108 - 109 ؛ الجواهري ، مثير الأحزان ، / 49 - 50 فبعث عمر بن سعد من يسأله : ما الّذي جاء به . فجاء [ 103 ] الرّسول حتّى سلّم على الحسين ، وأبلغه رسالة عمر . فقال الحسين :
هامش
- گفت : « نه به خدا اين كار را نمىكنم . جز اين نيست كه من فرستاده هستم ؟ پس اگر سخن مرا بشنويد ، پيغامى كه آورده‌ام به شما بازگويم واگر نپذيريد ، بازگردم . » أبو ثمامة گفت : « پس من قبضهء شمشير تو را نگه مىدارم ، آن‌گاه سخن را بازگو ! » گفت : « نه به خدا دست تو به آن نخواهد رسيد . » أبو ثمامة گفت : « پس پيغامت را به من بگو تا من برسانم ؛ ولى من نمىگذارم تو نزديك به آن جناب شوى ؛ زيرا تو مرد تبهكارى هستى ! » وبه هم دشنام داده ، كثير به سوى عمر بن سعد بازگشت وجريان را به أو گفت . پس عمر ، قرة بن قيس حنظلي را پيش خواند وگفت : « اى قرة واي بر تو ! برو حسين را ديدار كن وبپرس براي چه به اين‌جا آمده وچه مىخواهد ؟ » قرة به نزد آن حضرت آمد . چون حسين عليه السّلام أو را بديد ، فرمود : « آيا اين مرد را مىشناسيد ؟ » حبيب بن مظاهر گفت : « آرى ! اين مردى است از قبيلهء حنظلهء تميم وخواهرزادهء ما است ومن أو را مردى خوش‌عقيده مىدانستم وباور نداشتم كه در اين معركه حاضر گردد ( وبه جنگ شما بيايد ) . » پس نزديك آمد وپيغام عمر بن سعد را رساند . حسين عليه السّلام فرمود : « مردم شهر شما به من نوشتند بدين‌جا بيايم . پس اگر آمدن مرا خوش نداريد ، من بازمىگردم . » سپس حبيب بن مظاهر به أو گفت : « واي بر تو اى قرّة ! كجا ! به نزد مردم ستمكار بازگردى ؟ ( اين‌جا بمان ) ويارى كن اين مردى را كه به وسيلهء پدرانش ، خداوند تو را نيرو داد به سعادت وبزرگوارى ! » قرة به حبيب گفت : « پيش صاحب خويش بازگردم وپاسخ اين پيغام را برسانم ، آن‌گاه در اين‌باره فكرى كنم ! » پس به سوى عمر بن سعد بازگشت وسخن آن حضرت را به أو گفت . عمر گفت : « اميدوارم خداوند مرا از جنگ وقتال با أو آسوده كند . » رسولي محلّاتى ، ترجمهء ارشاد ، 2 / 86 - 87