ثمّ جعل يفكّر في ملك الرّيّ وقتل الحسين ، فأضلّه الشّيطان وأعمى قلبه . « 1 »
هامش
( 1 ) - لا جرم رسول ابن زياد بازشتافت وصورت حال را به عرض رسانيد . كانون خاطر ابن زياد از آتش خشم تافته گشت ودر دفع حسين عليه السّلام بر شتاب وعجل بيفزود .
وعمر بن سعد أبى وقاص را كه يك دو روز از اين پيش منشور ايالت رى داده بود ، طلب فرمود وگفت : « يا عمر بن سعد ! اينك حسين بن علي است كه در كربلا نزول كرده ، كسى ببايد كه به عجلت به جانب أو گرايد وبا أو رزم زند وأو را دفع كند . امروز تقديم اين خدمت تو را مىبايد وتشريف اين نيكو خدمتي تو را مىشايد . »
عمر گفت : « اى أمير ! مرا از اين خدمت معفو دار وجز من كسى را برگمار ؛ نه آخر حسين پسر فاطمه ونبيرهء مصطفى وشبل مرتضى است . من چگونه به مقاتلت أو كمر بندم واز معاندت پيغمبر بيم نكنم ؟ »
ابن زياد گفت : « بدين ترهات ژاژ مخاى وسخنان گزافه چندين ملاى ! أمير المؤمنين يزيد بلادي را كه مملكتي وسيع وسلطنتى رفيع است ، به كسى دهد كه نيكو خدمتي كند وبا پسر پيغمبر بستيزد واز قتل أو نپرهيزد . اگر تو را در امتثال اين فرمان كراهتى است ، باكى نيست . عهد رى را بازفرست تا به ديگر كس گذارم وبدين خدمت گمارم . »
ابن سعد گفت : « يك امشب مرا دست بازدار تا پشت وروى اين كار را نظاره كنم وبامدادان مختار خود را به عرض رسانم . »
اين بگفت وبه سراى خويش بازآمد . شبانگاه جماعتى از مهاجران وأنصار بر وى گرد آمدند وأو را هدف ملامت وشناعت ساختند وگفتند : « اى پسر سعد ! پدر تو يك تن از عشرهء مبشره است وشخصششم است كه به تشريف اسلام مباهى گشت . بگو چگونه با پسر پيغمبر مىكوشى وبر روى أو شمشير مىكشى ؟ »
حمزة بن مغيرة بن شيبه كه يك تن از خويشاوندان وبه روايتي خواهرزادهء أو بود ، گفت : « زينهار با حسين رزم نزنى وخود را در بنگاه دوزخ نيفكنى . سوگند با خداى اگر در دنيا تو را بشيزى نباشد ، بهتر از آن است كه در قيامت نابود چيزى از خون حسين ساحت تو را آلايشى دهد . »
گفت : « يك امشب مرا با خويش گذاريد تا در اين امر خوضى كنم ونيكو بينديشم . »
آن شب نخفت وهمهء شب سخن از امارت رى وقتل پسر پيغمبر گفت . بامداد شنيدند كه اين شعر تذكره مىكرد :فو اللّه ما أدري وإنّي لحائر * أفكّر في أمري على خطرين
أأترك ملك الرّيّ والرّيّ منيتي * أم أصبح مأثوما بقتل حسين
حسين بن عمّي والحوادث جمّة * لعمري ولي في الرّيّ قرّة عين
وإنّ إله العرش يغفر زلّتي * ولو كنت فيها أظلم الثّقلين
ألا إنّما الدّنيا لخير معجّل * وما عاقل باع الوجود بدين
يقولون إنّ اللّه خالق جنّة * ونار وتعذيب وغلّ يدين
فإن صدقوا يقولون إنّني * أتوب إلى الرّحمان من سنتين-