تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 382

مساهمون:

ص٣٨٢
ابن القين ، فما لبث أن جاء مستبشرا قد أشرق وجهه ، فأمر بفسطاطه ، وثقله ، ومتاعه ، فحوّل إلى الحسين عليه السّلام ، وقال لامرأته : أنت طالق ، فإنّي لا أحبّ أن يصيبك بسببي إلّا خير ، « 1 » وقد عزمت على صحبة الحسين عليه السّلام لأفديه بنفسي ، وأقيه بروحي . ثمّ أعطاها مالها ، وسلّمها إلى بعض بني عمّها ليواصلها إلى أهلها ، فقامت إليه ، وبكت ، وودّعته ، وقالت : « 2 » كان اللّه عونا ومعينا « 2 » ، خار اللّه لك ، أسألك أن تذكرني في القيامة عند جدّ الحسين عليه السّلام « 1 » . فقال لأصحابه : من أحبّ أن يصحبني « 3 » ، وإلّا فهو آخر العهد منّي به « 4 » . « 5 »
هامش
( 1 ) ( 1 - 1 ) [ حكاه عنه في البحار ، 44 / 372 والعوالم ، 17 / 222 ، والدّمعة السّاكبة ، 4 / 243 ، ونفس المهموم ، / 181 ] . ( 2 ) ( 2 - 2 ) [ لم يرد في البحار والأسرار ] . ( 3 ) - [ المعالي : « يتبعني » ] . ( 4 ) - [ لم يرد في الأسرار والمعالي ] . ( 5 ) - جمعى از بنى فزاره وقبيلهء بجيله نقل كردند كه ما به همراه زهير بن قين بوديم كه از مكّه رو به وطن مىآمديم وبه دنبال حسين عليه السّلام در حركت بوديم تا به أو رسيديم وهرجا كه حسين مىخواست منزل كند ، ما كناره گرفته ودر طرفي ديگر فرود مىآمديم . در يكى از منازل كه حسين فرود آمد ، ما را چاره‌اى جز اين نبود كه در همان جا منزل كنيم . پس از فرود آمدن ، مشغول غذا خوردن بوديم كه ديديم فرستادهء حسين رو به ما مىآيد . آمد تا سلام كرد وسپس گفت : « اى زهير بن قين ! أبا عبد اللّه الحسين مرا به نزد تو فرستاده است تا تو را ابلاغ كنم كه نزد حسين بيايى . » همين‌كه اين پيام را رساند . همهء ما لقمه‌ها كه در دست داشتيم ، افكنديم وگويى پرنده بر سر ما نشسته ، بىحركت مانديم . زن زهير كه ديلم ، دختر عمرو بود ، به زهير گفت : « سبحان اللّه ! پسر پيغمبر كس به نزد تو مىفرستد وتو دعوتش را أجابت نمىكنى ؟ مىرفتى وبه سخنش گوش فرامىدادى ! » زهير چون اين سخن بشنيد ، به نزد حسين رفت . زماني نگذشت كه با روى خندان وصورتي نوراني بازگشت ودستور داد ، خيمه وبار واثاثش را كنده ونزديك حسين برپا كردند ، وبه زنش گفت : « تو را طلاق گفتم ؛ زيرا نمىخواهم به خاطر من ، جز خير ، چيزى به تو برسد . من تصميم گرفتم به همراه حسين باشم تا خود را فدايش كنم ، وجانم را سپر بلايش نمايم . » سپس ، هرچه از أموال تعلّق به زن داشت ، به أو داد وأو را به دست يكى از عموزاده‌هايش سپرد تا به خانواده‌اش برساند . زن از جاى برخاست وگريه كرد وبا زهير وداع نمود وگفت : « خدا يار ومددكارت باد وهرچه خير است ، برايت پيش آورد . خواهشى كه دارم ، مرا به روز قيامت نزد جد حسين از ياد مبرى . » پس زهير به يارانش گفت : « هركس دوست دارد با من باشد ، بيايد وگرنه اين ديدار آخرين من است با أو . » فهرى ، ترجمهء لهوف ، / 71 - 73 -
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 382 | مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية