تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
هامش
- وچون امام حسين رضى اللّه عنه از بطن الرّمّه كوچ كرده ، به زرود رسيد ، بر يك جانب راه خيمه ديد . پرسيد كه : « صاحب اين خيمه كيست ؟ » جواب دادند كه : « زهير بن القين . » وقرّة العين ، سيّد ثقلين ، زهير را طلبيد . زهير نخست اندك‌تعللى نمود وبالآخرة به خدمت سدّهء امامت شتافته ، امام حسين أو را به سلوك طريق رشاد وجهاد با أهل ظلم وعناد دعوت فرمود . زهير سخن آن حضرت را به حسن قبول تلقّى كرده ، با رنگ افروخته از خيمهء امام حسين رضى اللّه عنه بيرون آمد وگفت تا خيمهء أو را از آن‌جا بركنده ، نزديك به خيام خدام امام واجب الاحترام زدند وزوجهء خود را طلاق كرده ، رخصت داد كه همراه برادر خويش به كوفه رود . خواند أمير ، حبيب السّير ، 2 / 46 در خبر است گاهى كه حسين عليه السّلام از مكة طريق عراق پيش داشت ، جماعتى از قوم فزاره وقبيلهء بجيله كه آهنگ عراق داشتند ، به اتفاق آن حضرت از مكة بيرون شدند وزهير بن القين البجلي رئيس آن جماعت بود ؛ لكن ايشان از بيم بنى أمية مكروه مىداشتند كه به اتفاق حسين عليه السّلام كوچ مىدهند . لا جرم چون به منزل مىرسيدند ، از آن‌جا كه خيمه‌هاى حسين عليه السّلام افراخته مىگشت ، به يك‌سوى مىشدند وجداگانه منزل مىپرداختند . در اين منزل ، هنگامى كه ناهار مىشكستند ودست در خورش وخوردنى مىداشتند ، از جانب حسين عليه السّلام رسولي درآمد وگفت : « اى زهير بن القين ! أبو عبد اللّه تو را مىطلبد . » آن جماعت از مخالفت بنى أمية سخت هراسان بودند واز اين سوى بىفرمانى حسين را آسان نمىشمردند . لاجرم آسيمه‌سر لقمها از دست فروگذاشتند وبيهشانه بنشستند « كأنّما على رؤوسهم الطّير » . در اين وقت ديلم دختر عمرو ، كه ضجيع زهير بن القين بود ، گفت : « سبحان اللّه ! پسر رسول خدا كس به سوى تو مىفرستد وتو را طلب مىفرمايد وتو أو را أجابت نمىكنى ؟ برخيز وبشتاب وبشنو تا چه گويد وباز شو . » زهير برخاست وبشتافت ، تا چه گفت وچه شنيد . زماني دير برنيامد كه خندان وشادان مراجعت كرد ؛ تو گفتى كه از چهرگانش خورشيد برمىتابد ؛ چون برسيد ، فرمان كرد تا خيمهء أو را بركندند وأثقال أو را برهم نهادند وبه لشكرگاه حسين عليه السّلام حمل دادند وزوجهء خود ديلم را طلاق گفت وفرمود : « با أهل خويش پيوسته شو . دوست ندارم كه زحمت سبى وأسر ( 1 ) بيني ومن عزيمت درست كرده‌ام كه در ملازمت حسين كوچ دهم وجان خود را فداى أو كنم . » پس مال خود را با زن وبنى أعمام خود عطا كرد وفرمود : « ديلم را به أهل خود برسانند . » ديلم بايستاد وبگريست وشوهر را وداع گفت . وقالت : خار اللّه لك ، أسألك أن تذكرني في القيامة عند جدّ الحسين . گفت : « خداوند بهرهء تو را به خير كناد . خواستارم از تو كه در روز قيامت در نزد جدّ حسين ( صلوات اللّه عليهما ) مرا فراموش نفرمايى . » به روايت اعثم كوفي ، ديلم با زهير گفت : « تو همى خواهى در ركاب پسر مرتضى جانبازى كنى . من چرا نخواهم در خدمت دختر مصطفى سرافرازى كنم ؟ » بالجملة ، زهير با أصحاب خويش گفت : « هركس بخواهد از شما ، مرا متابعت كند ؛ واگرنه مرا وداع -