المفيد ، الإرشاد ، 2 / 73 - 74 - عنه : المجلسي ، البحار ، 44 / 371 ، 372 ؛ البحراني ، العوالم ، 17 / 221 - 222 ؛ البهبهاني ، الدّمعة السّاكبة ، 4 / 243 ؛ الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 249 ؛ مثله الفتّال ، روضة الواعظين ، / 153 ؛ الجواهري ، مثير الأحزان ، / 38 - 39 ؛ الزّنجاني « 1 » ، وسيلة الدّارين ، / 58 - 59
( قال ) الإمام أحمد بن أعثم : ثمّ مضى الحسين ، فلقيه زهير بن القين ، فدعاه الحسين
هامش
- آنگاه كه از مكّه بيرون آمديم وبا قافلهء حسين عليه السّلام همسفر بوديم ( وهمچنانكه أو با همراهانش به سوى كوفه مىرفت ، ما نيز جداگانه به همراه زهير مىرفتيم واز آنجا كه از بنى أميّه انديشه داشتيم ، نمىخواستيم با أو هممنزل شويم ) وچيزى نزد ما ناخوشتر از اين نبود كه در جايى با أو هممنزل شويم . تا اينكه حسين عليه السّلام برفت ودر جايى فرود آمد كه ما نيز جز اين چاره نداشتيم كه در آنجا فرود آييم . پس حسين در يكسو فرود آمد وما نيز در سوى ديگر فرود شديم . در اين ميان كه ما نشسته بوديم ومشغول خوردن غذايى بوديم ، ناگاه مردى از طرف حسين عليه السّلام نزد ما آمده ، سلام كرد . سپس بر ما درآمده گفت :
« اى زهير بن قين ! همانا أبا عبد اللّه الحسين عليه السّلام مرا به سوى تو فرستاده است كه ( بگويم ) به نزد أو بروى . »
پس هركه با ما نشسته بود ، آنچه در دست داشت ، انداخت وخموش نشستيم مانند اينكه پرنده بر سر ماست ( هيچ جنبش نمىكرديم ) . زن زهير به أو گفت : « سبحان اللّه ! آيا پسر پيغمبر خدا به سوى تو مىفرستد وتو به سوى أو نمىروى ؟ چه شود كه نزدش بروى وسخنش را بشنوى ، سپس بازگردى ؟ »
زهير بن قين به نزد آن حضرت عليه السّلام رفت وچيزى نگذشت كه خوشحال برگشت ؛ بدانسان كه صورتش مىدرخشيد ودستور داد خيمههاى أو را بكنند وبارها وأسباب سفر أو را به سوى حسين عليه السّلام ببرند . آنگاه به زنش گفت : « تو را طلاق دادم وآزادى . پيش كسان خود برو ؛ زيرا من دوست ندارم به سبب من گرفتار شوى . »
سپس به همراهان خود گفت : « هركس از شما مىخواهد پيروى من كند ، وگرنه اينجا آخرين ديدار ما است . من براي شما حديثي بيان كنم ( وآن اين است كه ) : ما در دريا ( در راه دين ) جنگ كرديم وخداوند ، پيروزى بهرهء ما كرد وغنيمتهايى به چنگ آورديم . سلمان فارسي رحمه اللّه ( كه در آن جنگ بود ) به ما گفت : « آيا بدانچه خداوند از اين پيروزى بهرهء شما كرده [ است ] وبه اين غنيمتها كه به دست آوردهايد ، خرسند وشادان هستيد ؟ »
گفتيم : « آرى ! »
سلمان گفت : « هنگامى كه آقاى جوانان آل محمّد را ديدار كنيد ، آنگاه در جنگ كردن به همراه أو شادانتر باشيد از اين غنيمتها كه امروز به دست شما رسيده [ است ] . « سپس زهير گفت : » اكنون من همهء شما را به خدا مىسپارم . »
وپس از آن به خدا سوگند پيوسته در ميان همراهان حسين عليه السّلام ببود تا آنكه كشته شد .
رسولي محلّاتى ، ترجمهء ارشاد ، 2 / 73 - 74
( 1 ) - [ حكاه في وسيلة الدّارين عن القمقام ] .