انتظر حتّى إذا ( 10 * ) كان ( 13 * ) السّحر ، قال لفتيانه وغلمانه : أكثروا من الماء . فاستقوا وأكثروا . ثمّ ارتحلوا . « 1 »
هامش
( 1 ) - وعبد اللّه بن سليمان ومنذر بن مشمعل كه هردو از طايفهء بنى أسد بودند ، روايت كنند وگويند : چون ما حج به جاى آورديم ، اندوهى نداشتيم جز اينكه در راه به حسين عليه السّلام برسيم وبنگريم سرانجام كأرش به كجا مىكشد . پس ، به سوى كوفه به راه افتاديم وشتران خود را به شتاب مىرانديم تا در منزل زرود ( كه نام جايى است ) به آن حضرت رسيديم ، وچون نزديك به أو شديم ، مردى را از أهل كوفه ديديم ( كه مىآيد و ) چون حسين عليه السّلام را ديدار كرد ، راه خود را كج كرد وحسين عليه السّلام ايستاد . گويا مىخواست أو را ببيند و ( چون ديد آن مرد راه را كج كرد ) رهايش كرده ، به راه افتاد . ما نيز به دنبال آن حضرت به راه افتاديم .
پس ، يكى از ما گفت : « نزد اين مرد برويم از ( أوضاع وأحوال كوفه از ) أو بپرسيم ؛ زيرا خبر كوفه نزد أو است . » ما به سوى آن مرد رفته تا به أو رسيده ، گفتيم : « السّلام عليك . »
گفت : « وعليكم . »
بدو گفت : « اى مرد ! از چه قبيلهاى هستى ؟ »
گفت : « از قبيلهء بنى أسد . »
بدو گفتيم : « ما نيز از بنى أسد هستيم . تو كيستى ؟ »
گفت : « من بكر بن فلان هستم . ما نيز نسب خود را براي أو بيان داشتيم ( وپس از اينكه همديگر را شناختيم ) ، به أو گفتيم : « ما را از مردمى كه پشت سر گذاشتى ، آگاه كن ! »
گفت : « آرى ! من از كوفه بيرون نيامدم تا مسلم بن عقيل وهانى بن عروه كشته شدند ، وآن دو را ديدم كه پاهاشان را گرفته [ بودند ] ودر بازار مىكشيدند . »
پس ما برگشتيم تا به حسين عليه السّلام رسيديم وبا أو به راه افتاديم تا شامگاهى به منزل ثعلبيّه فرود آمد .
هنگامى كه فرود آمد ، ما به نزد آن حضرت آمده بر أو سلام كرديم . پاسخ سلام ما را داد . ما به أو عرض كرديم : « خدايت رحم كند ! همانا نزد ما خبري است كه اگر بخواهى ، آشكارا آن را براي تو بگوييم واگر خواهى ، پنهانى . »
حضرت نگاهى به ما وبه أصحاب خود كرد . سپس فرمود : « پردهاى ميان من وايشان نيست ( واينان همگى محرم اسرار منند ورازي را از ايشان پوشيده ندارم ) . »
گفتيم : « آيا ديدى آن سواري كه ديروز عصر با أو روبهرو گشتى ؟ »
فرمود : « آرى ! ومن مىخواستم از أو پرسش ( أوضاع وأحوال را ) بكنم . »
گفتيم : « به خدا ما به خاطر تو از أو خبرگيرى كرديم واز پرسش كردن ، شما را كفايت نموديم ، وأو مردى بود از قبيلهء ما ، خردمند وراستگو ودانا ، وأو به ما خبر داد كه از كوفه بيرون نيامده بود تا مسلم وهانى كشته شده وآن مرد خود ديده بود كه پاهاشان را گرفته [ بودند ] وبدنهاشان را در بازار مىكشيدند . »
حسين عليه السّلام فرمود : « انّا للّه وانّا اليه راجعون ! رحمت خدا بر ايشان باد ! »
واين سخن را چند بار بر زبان جارى كرد . پس ما به أو عرض كرديم : « ما تو را به خدا سوگند -