مقدّمهء اوّل : خداوند جسم ووضع معيّنى ندارد .
مقدّمهء دوم : هر چيزى كه جسم نداشته وداراى وضع معيّنى نباشد محال است كه با حسّ باصره درك شود .
نتيجة : رؤيت حق تعالى با حسّ باصره محال است . هر چند مقدّمه أول جنبهء استدلالي دارد امّا مقدمه دوّم امرى ضروري است ، چنان كه اين موضوع را در علم كلام به طور كامل بحث كردهاند ، آية كريمه :
لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ
« 4 » بر همين معنا دلالت دارد .
ب : ديدهء كسى كه خداوند را نبيند ، نمىتواند منكر وجودش شود ، با اين توضيح كه خداوند سبحان را با اين كه به حسّ باصره ديده نمىشود ، نمىتوانند به دليل نديدن منكر هستىاش شوند ، زيرا فطرت افراد به ظهور وجودش گواهى مىدهد ، كه در تمام آثارش متجلّى است . پس از جهت نديدن با چشم راهى براي انكار وجود خداوند نيست . زيرا ديد با چشم در بارهء أموري صحيح است ، كه بتوان با چشم درك كرد ، امّا چيزى كه به ادراك چشم در نيايد نمىتوان از راه درك نشدن با چشم ، وجودش را منكر شد .
ج : سومين صفت سلبى را حضرت با بيان اين جمله : « خدا به رؤيت كسى كه در دل هم قبولش دارد در نمىآيد ! » آوردهاند يعنى با وجودي كه شخص قلبا خدا را قبول داشته واثبات مىكند ، نمىتواند ادّعا كند كه با چشم أو را مىبيند .
دو نوع سلب آخر را حضرت براي تأكيد ورفع توهّم آوردهاند ، زيرا در آغاز كه انسان اين دو جمله را بشنود به گمانش مىرسد كه بين فرازهاى اين دو عبارت : « فلا عين من لم يره تنكره » ؛ و « لا قلب من اثبته يبصره » منافاة است ولى با كمي دقّت عقلي مىتواند اين توهم را از ميان ببرد . توضيح مطلب اين كه به هنگام شنيدن اين جملات : « چشم آن كه خدا را نديده منكرش نمىشود »
و
هامش
( 4 ) سوره انعام ( 6 ) آية ( 103 ) : چشمها أو را درك نمىكنند ولى أو چشمها را درك مىكند .