اختلالى كه در « كذب » وجود دارد اين است كه گوينده آنچه واقعيت ندارد را به عنوان امر واقع قلمداد نموده و غير حقيقت را به عنوان حقيقت به شنونده عرضه مىكند كه عملى نادرست و مجرمانه است ؛ خواه آن واقع :
* واقع خارجى باشد ؛ نظير : قَالُوا اتَّخَذَ اللهُ وَلَدًا * مَّا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَلَا لِآبَائِهِمْ كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ إِن يَقُولُونَ إِلَّا كَذِبًا « 1 » ؛
* يا واقع نفسانى باشد ؛ نظير : إِذَا جَاءكَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللهِ وَاللهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُون « 2 » .
* أصاله الجدّ و مبناى ظهور كلام :
سؤالى كه در اينجا بايد پاسخ داده شود اين است كه : مبناى دلالت كلام بر مدلول تصديقى سوم كه از آن به أصالة الجدّ تعبير مىشود چيست ؟ يا به عبارتى ديگر : مبناى ظهور كلام در تطابق مدلول تصديقى سوم با مدلول تصديقى دوم و اول و با مدلول تصوّرى چيست ؟
مبناى دلالت تصوّرى واضح است ، و مبناى دلالت تصديقى اول ظهور حال فاعل عاقل در مريد بودن است ، و مبناى دلالت تصديقى دوم ظهور حال خطاب در اراده تفهيم مدلول تصوّرى و مراد استعمالى به مخاطب است ، اكنون سؤال اين است كه مبناى دلالت تصديقى سوم يعنى دلالت كلام بر اينكه آنچه را متكلّم به شنونده تفهيم كرده است واقعاً و حقيقتاً مراد متكلّم بوده است ، چيست ؟
پاسخ اين است كه مبناى اين دلالت همان اصل عقلائى تطابق ظاهر و باطن يا اثبات و ثبوت است ، زيرا در اينجا ظهورى شكل گرفته است كه از مقولهء دلالتهاى رفتارى است و آن دلالت تصديقى دوم يا ظهور حال خطاب در ارادهء تفهيم مدلول تصوّرى و مراد استعمالى به مخاطب است . به اقتضاى اصل عقلائى تطابق اثبات و ثبوت ، ظهور خطاب در قصد تفهيم بايد با آنچه در اندرون گوينده وجود دارد كه همان قصد معناست مطابقت داشته باشد ، اينكه در ظاهر معنايى را به شنونده تفهيم كند و در اندرون معناى ديگرى قصد كند با اصل عقلائى تطابق اثبات و ثبوت ناسازگار است .
هامش
( 1 ) . سور كهف : 4 - 5 .
( 2 ) . سور منافقون : 1 . .