نمرود از شنيدن اين سخن در بهت و حيرت فرو رفت و در زير ضربهى نيرومند برهان ابراهيم خرد گرديد . و چون خود را مرد ميدان اين جنگجوى راه حق نيافت ، سپر انداخت و ميدان را ترك كرد ! و ابراهيم را آزاد گذاشت ، ليكن در اطراف و جوانب جاسوسانى فرستاد كه مردمان را از پذيرفتن آئين ابراهيم مانع گردند و از اطراف وى پراكنده سازند .
ابراهيم چون عرصه را به خود تنگ ديد و از آزار نمرود بجان آمد ، بفكر هجرت افتاد و آن سرزمين ظلمت زده و نكبت بار را با ساكنين گمراه آن پشت سر نهاد و بسوى فلسطين حركت كرد و در مسير خود به شهر حران وارد گرديد و تصور كرد كه در اين شهر مردمان آزاده و حق بين خواهد يافت ، ليكن مدتى نگذشت كه دانست آن قوم ستارگان آسمان را بجاى پروردگار يكتا پرستش ميكنند .
پس مصمم گرديد كه آنانرا باشتباه خود واقف گرداند باشد كه راه حق را پويند و حقيقت را از خطا باز شناسند .
چون شب فرا رسيد و ستارهى زهره با درخشندگى و زيبائى تمام در آسمان ظاهر گشت ابراهيم براى آنكه عقايد باطل آن مردم را رد كند ، خود را همعقيدهى آنان نشان داد و گفت :
هذا ربى يعنى زهره خداى من است .
پرستندگان از اين گفتار شادمان شدند و پنداشتند كه ابراهيم شيفتهى زيبائى زهره شده است .
ولى به زودى ستارهى زهره افول كرد و ناپديد گرديد و همهى مردم غروب آن را به چشم ديدند .
پس ابراهيم به آنان گفت كه من و همهى افراد بشر و تمام موجودات جهان در بقاى خود نيازمند بوجودى هستيم كه خود باقى و پايدار باشد و ستارهاى كه غروب كند آفريدگار جهان نخواهد بود ! .
و چون پاسى از شب گذشت و ماه چهرهى زيباى خود را عيان ساخت ، ابراهيم گفت :
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 282
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص٢٨٢