اى يار من از آن گذشتم و قيمت هم نميخواهم ، بد كردم ، اگر من بعد از اين مقوله حرف زنم مرد نباشم ، ميخواهم حالا بدانم كه پوست آن خربزه باسب دادى و يا بيابو و يا بدور انداختى ؟ .
آن فقير تاب نياورد ، گريبان خود را پاره پاره كرد و رو بصحرا نمود .
اى موش تو نيز در هر حرفى پانصد كلمه از من دليل و نظير خواستى و قبول كردى و باز از سر نو گرفتى و گفتگو ميكنى .
موش چون اين نظير را از گربه شنيد سكوت اختيار كرد .
گربه گفت :
اى موش چرا ساكت شدهيى ؟ .
موش گفت :
اى شهريار بيش از اين دردسر دادن خوب نيست ، اگر شفقت فرمائى تا برويم و صحبت را بوقت ديگر گذرانيم اصلح و بهتر خواهد بود ، چرا كه گفتهاند :
يار باقى صحبت باقى
گربه گفت .
بلى بسيار خوب ! حالا تو برو بخانهى خود كه ما هم برويم ، لكن اى موش ميخواهم مرا حلال و آزاد كنى زيرا كه ارادهى سفر خراسان دارم و ميترسم كه مبادا اجل در رسد و مرگ امان ندهد كه بار ديگر بصحبت يكديگر برسيم ، چرا كه گفتهاند .
شعر
افكند بغربت فلك بيباكم * آواره بكرد گردش افلاكم
يا رب ز كدام چشمه نوشم آبى ؟ * آيا بكدام گوشه باشد خاكم ؟