تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
و دل من ! چه ساعت نيكوئى بوده اين كه مرا بديدار تو ديده روشن و منور شد ! ، آيا كسى چنين و صلى ديده و يا چنين شهد مرادى چشيده و چنين عيشى شنيده باشد ؟ . الحمد للّه رب العالمين حمد و سپاس خداى را عز و جل كه كام دل و آرزوى مرا بديدار تو حاصل گردانيد . موش اشك از دو ديده روان و خجل و شرمسار سر در زير افكنده و حيران و سرگردان و مضطرب خود را ببيمارى و رنجورى افكند . پس گربه با خود گفت : اگر فورا او را بكشم غم از دل من بيرون نخواهد رفت و اگر ببازى مشغول شوم ترسم از دستم رهائى يابد . پس او را از خانه‌ى خودش دور تر برد و آنگاه دست و پايش را بدندان بشكست و او را گذاشته گفت : السلام عليك اى موش . موش پس از اين صدمه و واقعه جواب نگفت . گربه گفت : چرا جواب نميگوئى ؟ . موش گفت : اى شهريار مرا اين نوع سياست از تو توقع نبود زيرا كه تو طالب علمى و خداوند عالميان در كلام خودش فرموده :
الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ
. و حديث حضرت رسول است : لا يرحم الله من لا يرحم الناس . عجب ميدارم از لطف و مروت شهريار كه چرا در حق من تا اين درجه كم مرحمت بوده . بارى ، اگر چه ميدانم كه آتش غضب شهريار فرو مىنشيند و مروت پيشه ساخته من حقير را ميبخشايد و هيچوقت روا نبود كه من بيچاره به اين شكل بىدست و پا