و دل من ! چه ساعت نيكوئى بوده اين كه مرا بديدار تو ديده روشن و منور شد ! ، آيا كسى چنين و صلى ديده و يا چنين شهد مرادى چشيده و چنين عيشى شنيده باشد ؟ .
الحمد للّه رب العالمين حمد و سپاس خداى را عز و جل كه كام دل و آرزوى مرا بديدار تو حاصل گردانيد .
موش اشك از دو ديده روان و خجل و شرمسار سر در زير افكنده و حيران و سرگردان و مضطرب خود را ببيمارى و رنجورى افكند .
پس گربه با خود گفت : اگر فورا او را بكشم غم از دل من بيرون نخواهد رفت و اگر ببازى مشغول شوم ترسم از دستم رهائى يابد .
پس او را از خانهى خودش دور تر برد و آنگاه دست و پايش را بدندان بشكست و او را گذاشته گفت : السلام عليك اى موش .
موش پس از اين صدمه و واقعه جواب نگفت .
گربه گفت :
چرا جواب نميگوئى ؟ .
موش گفت :
اى شهريار مرا اين نوع سياست از تو توقع نبود زيرا كه تو طالب علمى و خداوند عالميان در كلام خودش فرموده :
الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ
.
و حديث حضرت رسول است :
لا يرحم الله من لا يرحم الناس .
عجب ميدارم از لطف و مروت شهريار كه چرا در حق من تا اين درجه كم مرحمت بوده .
بارى ، اگر چه ميدانم كه آتش غضب شهريار فرو مىنشيند و مروت پيشه ساخته من حقير را ميبخشايد و هيچوقت روا نبود كه من بيچاره به اين شكل بىدست و پا