من كسى را به اين كج جلقى و تند خوئى نديدهام كه بهر حرفى از جاى درآيد و قسم خورد ، من كى مضايقه در خوردن خربزه با تو كردهام ؟ مطلب و غرض آنست ميترسم اين خربزه را اگر تنها خورده باشى آسيبى به تو رسد چرا كه آن خربزه بسيار بزرگ بوده .
آن رفيق بشريك خود گفت :
به خدا و رسول و به قرآن و دين و مذهب و ملت قسم كه من نخوردهام ! .
بعد آن مرد گفت :
حالا اينها را كه تو ميگوئى اگر كسى بشنود گمان مىكند كه من در خوردن خربزه با تو مضايقه داشتهام ، زينهار اى برادر از براى اينچنين چيز جزئى از جاى برآئى ! اينقدر ميخواهم كه بگوئى تخم آن خربزه چه شد و اگر نه خربزه فداى سر تو ، بگذار خورده باشى .
آن مرد از شنيدن اين گفتگو بيتاب شد و به دنيا و آخرت و بمشرق و به مغرب و بعيسى و موسى قسم خورد كه من ابدا نخوردهام .
آن مرد گفت :
اين قسمها را براى كسى بخور كه تو را نشناخته باشد ، با وجود اين من قول تو را قبول و باور دارم كه تو نخوردهيى اما كج خلقى تا به اين حد خوب نميباشد .
الحاصل پس از گفتگوى زياد . آن شريك بيچاره گفت :
اى برادر من نگاه كن ببين ! تو چرا اينقدر بىاعتقادى ؟ قسمى و سوگندى ديگر نمانده كه ياد نمايم ، پس از اين از من چه ميخواهى ؟ ، اين خربزه را بهر قيمت كه ميدانى به فروش ميرسد از حصهى من كم نموده و حساب كن ! .
آن مرد گفت :
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 238
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص٢٣٨