تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
گربه گفت : آمنا گفتن تو به من مثل شركت كردن آن دو يهودى ميوه فروش ميماند كه با يكديگر دكان بشراكت داشتند . موش گفت : اين قضيه چه بوده ؟ بيان فرما تا بشنوم ! . گربه گفت :

حكايت

آورده‌اند كه در شهر كاشان دو شخص دكان خربزه فروشى داشتند ، ميخريدند و ميفروختند . يكى هميشه در دكان بود و يكى در تردد و گردش ، و آن شريك كه در تردد بود از شريك ديگر پرسيد كه امروز چيزى فروخته‌يى ؟ . گفت : نه و اللّه ! . گفت : چيزى خورده‌يى ! . گفت : نه ! . گفت : پس خربزه‌ى بزرگى كه ديروز نشان كرده‌ام كجا رفته كه حالا معلوم و پيدا نيست ؟ ! و من در فكر آنم كه در وقت خوردن آن خربزه رفيق داشته‌يى يا نه ؟ و اين گفتگو را كه ميكنم ميخواهم بدانم كه رفيق تو كه بوده است . شريك گفت : اى مرد بواللّه العظيم سوگند كه رفيقى نداشته و من نخورده‌ام ! . آن مرد بشريكش گفت :
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 237 | الشيخ البهائي العاملي