گربه گفت :
آمنا گفتن تو به من مثل شركت كردن آن دو يهودى ميوه فروش ميماند كه با يكديگر دكان بشراكت داشتند .
موش گفت :
اين قضيه چه بوده ؟ بيان فرما تا بشنوم ! .
گربه گفت :
حكايت
آوردهاند كه در شهر كاشان دو شخص دكان خربزه فروشى داشتند ، ميخريدند و ميفروختند .
يكى هميشه در دكان بود و يكى در تردد و گردش ، و آن شريك كه در تردد بود از شريك ديگر پرسيد كه امروز چيزى فروختهيى ؟ .
گفت : نه و اللّه ! .
گفت : چيزى خوردهيى ! .
گفت : نه ! .
گفت :
پس خربزهى بزرگى كه ديروز نشان كردهام كجا رفته كه حالا معلوم و پيدا نيست ؟ ! و من در فكر آنم كه در وقت خوردن آن خربزه رفيق داشتهيى يا نه ؟ و اين گفتگو را كه ميكنم ميخواهم بدانم كه رفيق تو كه بوده است .
شريك گفت :
اى مرد بواللّه العظيم سوگند كه رفيقى نداشته و من نخوردهام ! .
آن مرد بشريكش گفت :