تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
الصبر كالصبر مرفى مرارته * لكن عواقبه أحلى من العسل
پس موش كم كم بنزديك ترازو آمد . گربه از بيم آنكه مبادا موش از چنگش خلاصى يابد ، چنان جست و خيز كرد كه در حالت گرفتن موش سه معلق زده به روى يكديگر بغلطيدند و موش را بچنگال و دست و پا فرو گرفت و در حالتى كه نفس ميزد و عرق بر جبين مردانه‌ى او نشسته بود اين بيت را برخواند .
ايدل دلدار چونت يافتم * اول بازار گم كردم تو را
آخر بازار خوبت يافتم
بعد از آن گفت : اى موش ! چه حال دارى ؟ . گفت : اى شهريار ! حالى بر من باقى نمانده است و الان خود را در حالت نزع مىيابم ! . گربه گفت : دغدغه مكن كه مرا با تو كارى نيست ! موش گفت : اگر باور كنم عقلم نباشد . گربه گفت : چرا باور نميكنى ؟ . چون است كه من قول تو را در باب بره بريان و يخنى راست و درست دانستم و مدتها در انتظار نشستم ؟ اى موش اى جان من . اى عمر و زندگانى من . و اى برازنده‌ى كام و جان