تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 240

مساهمون:

ص٢٤٠
پس چون موش از گربه اين را شنيد در دل شوق تمام بهم رسانيد و با خود گفت : گربه عجب مژده‌يى داد كه به سفر خراسان ميرود و ما را از مشقت و آزار فارغ ميسازد و براى دفع الوقت بزبانى گفت . اى شهريار ؟ انشاء اللّه تعالى ديدار شريف بخير و خوبى ديده شود . پس از اين تعارفات ظاهرى موش به خانه رفت و گربه روان شد و ميگفت كه اكنون در گوشه‌يى كمين كن تا شايد موش را خاطر جمع كنم و او را بچنگ آورم . گربه اين فكر را كرد ، قضا را ترازو كهنه‌يى افتاده بود ، گربه رفت در پس آن ترازو پنهان شد . موش چون به خانه رفت با خود گفت : گربه رفت كه تا كجا لقمه‌يى بربايد ، اكنون فرصت غنيمت است و حالا ميبايد بيرون رفت و صحرا را سير و صفائى كرد ، زيرا يقين است كه حالا در اين حوالى نيست . موش به اين خيال از خانه بيرون آمد ، برميجست و فرو ميجست و رقص كنان اين دو بيت را ميخواند : شعر
دشمن ز برم برفت و من شاد شدم * و از غصه و درد و رنج آزاد شدم
ديدم رخ عيش و چون نديدم رخ خصم * صيد ديگرى بودم و صياد شدم
هر دم نغمه‌ى تازه و پرده‌ى بديعى و شعر غريبى ميخواند و ميرقصيد در اين اثناء گربه ميديد و با خود ميگفت : آخر صبر كن و شتاب مكن زيرا پيغمبر خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم فرموده : الصبر مفتاح الفرج و شاعر هم در اين معنى گفته :