از او كنى و اين غيبت است .
و خبث آنست كه بگوئى فلانى حوصله ندارد و پريشان است و چيزى ندارد و مبلغى هم قرض دارد و نجابت ندارد ، زيرا پدرش فلان كس بود و مادرش فلانه بود و از اين قسم حرفها .
و اما آنچه در باب بيعقل و نادان و جاهل و منافق و بىنماز و گمراه گوئى و يا شنوى اين مباحثه و درس و عبادت خواهد بود .
و اما اينكه گفتى ، در هيچ سر نيست كه سرى ز خدا نيست ، اين معنى و مغزى دارد زيرا آنچه در نفوس مكنون است آن سر الهى باشد و هر كس بر آن مطلع باشد لابد سر و عرفان الهى در او موجود است و خداى تعالى هر كس و هر چيز را كه آفريده همه را بقدرتى فايق و مصلحتى و حكمتى آفريده است و هيچكس در هيچ چيز باطل خلق نشده و خدايرا در اين حكمتها و مصلحتها است و چون كسى را بر آن مصلحت و حكمت راه نيست لهذا آن را گويند سر ، و آن سر نيز متفاوت است ، مثل آنكه سر سايهى آسمان است بر مخلوقات ، پس تفاوت بسيار است ، و بعضى از اسرار الهى محفوظ و مصون از ادراك اغلب انسان است و بعضى هم از اسرار و آثار قدرت كامله بعقل و شعور در مىآيد .
و همچنين انسان هر قدر كه دانا ميگردد آثار قدرت الهى در سينه و دل او جلوهگر گردد ، و بعضى هم از معرفت الهى و آثار قدرت و رحمت خبر نداشته و مزخرفى چند گويند كه عقل و نقل راه به صحت و فهم آن نداشته و آن را اسرار الهى نام نهند ، اين نوع اسرار مانند بيهوشى و كيف كسى است كه چون قلندرى و جاهلى بنگ كشيده و اشتها بر او مستولى شده و چيز بسيار خورده و عقل و دانش از او زائل شده از جادهى خيالات مختلفه او را بهندوستان برد و بر تخت و پيل سوار
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 234
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص٢٣٤