اما قاعدهى سلطان محمود اين بود كه اكثر شبها از خانه بيرون ميآمد و بر سر گذرها و كوچهها مستمع اقوال و مترصد دانستن اعمال و احوال و كردار وضيع و شريف ميبود و تفحص حال مردم از غنى و فقير ميكرد و اطلاع از احوال مردم ميگرفت و به فقير و درويش انعام ميداد .
قضا را شبى بر حسب عادت از خانه بيرون آمد و بر سر كوچهيى رسيد ديد كه دكانى را باز كردهاند و آواز و صدا از جمعى ميآيد .
سلطان بطور آهسته آهسته پيش آمد و گوش بداد ، شنيد كه جماعتى از جهالان ، بازى پادشاه و وزير ميكردند .
سلطان لمحهيى بايستاد ، قضا را شخصى از آنها قاپى انداخت ، قاپش امير آمد ، چون آن رفيقان ديدند كه آن مرد امير شد همه بر آن شخص خنديدند بسبب آنكه آن مرد سفيه و مجهول و نادان بود و در ضبط و ربط بازى و حكومت شعورى نداشت كه گويا بتواند امر و نهى دينى را فيصل دهد .
در آن مجمع پسرى بود كه كلاه نمدى بر سر داشت به آن مرد زبان تمسخر و ريشخند دراز كرده و حاضرين ميخنديدند .
آن مرد كه امير شده بود گفت :
اى پسر چرا اينقدر ميخندى ، مگر مير شدن من پسند تو نيست ؟
آن پسر گفت :
ميدانى ! مير شدن تو در ضبط و ربط امور حكومتى مانند حكم كردن سلطان محمود ميماند در مسأله و قضيه قاضى و تاجر و كنيز ! .
پادشاه چون اين سخن را شنيد آن دكان و آن پسر را نشان كرده برفت و آن شب تا صبح متفكر در اين واقعه بود كه آيا اين چه قضيهييست و حرف آن
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 217
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص٢١٧