پادشاه گفت :
پس ما اختيار حكومت را تا شش روز به تو داديم كه فرمانروائى نمائى تا ببينيم كه چگونه كنيز تاجر را از قاضى ميستانى ؟ !
هر گاه كنيز را از قاضى گرفتى فبها و الا تو را سياست سخت مينمايم تا كه ديگران عبرت گيرند و اين گونه فضولى و بىادبى نكنند .
پسر در خدمت سلطان به خاك افتاد و گفت :
بجان منت دارم چون رأى پادشاه بر اينست .
پس از اين گفتگو پسر آمد و بر تخت سلطنت قرار گرفت و بفرمود كه يكى برفت و قاضى را حاضر كرد .
و بيرون دولتخانهى پادشاه مردمانى كه حاضر بودند از اين معنى مطلع و با خبر شدند ، همه ميگفتند كه عجبا از اين واقعه بر سر پسر چه واقع خواهد شد ؟ و پدر پسر هم بغايت مضطرب بود و ميگفت : خداوندا ! تو مرا از دست فرزند ناخلف خلاصى و نجات بده .
پس پسر رو بقاضى كرد و گفت :
اى قاضى ! كنيز تاجر را چه كردى ؟ .
قاضى در جواب گفت :
كنيز روزى بحمام رفت پس نيامد بعد از مدتى معلوم و ظاهر شد كه فاحشه شده بود ، در سر محله جمعى از جهال او را بكشتند .
پسر گفت :
حسب الشرع بايد التزام بنويسى كه هر گاه خلاف آنچه كه ميگوئيد ظاهر شود تو را بسياستى كه من بخواهم رسانيده باشم و تو خائن و خاسر شريعت
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 220
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص٢٢٠