تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 218

مساهمون:

ص٢١٨
پسر چه باشد ؟ و البته بىجهت نيست ! چون صبح شد پادشاه بر تخت سلطنت قرار گرفت و خدمه را فرمود كه برويد بفلان محله و بدرب دكان فلانى و پسرى به اين نشان كه كلاه نمدى بر سر دارد و ديشب نشسته بود با جمعى بازى مير و وزير ميكردند تفحص نموده و آن پسر را را برداشته بتعجيل هر چه تمامتر بياوريد . آن خدمه بر خاك مذلت افتاده روان شدند تا به آن محله كه سلطان فرموده بود رسيدند ، فى الفور كدخداى محله را طلبديدند و او حاضر شد ، شرح مقدمه را بكدخدا بيان نمودند بعد از تفحص بسيار و تجسس بيشمار آن پسر را پيدا كردند و او پسر گازر شوخ ، كچلى ، ظريفى ، لاقيدى ، بىمحاباتى ، صاحب‌شعورى و زبان‌آورى بود و آن پسر را پدر پيرى بود . چون آن پدر بر سر محله آمد ، ديد كه خادم پادشاه پسر را ميخواهد ، بسيار مضطرب شد و گفت : اى پسر خانه‌ات خراب شود براى فتنه‌يى كه بر پا كرده‌يى ! كى باشد كه از هم و غم تو آسوده مانم ؟ كاشكى من تو را نداشتمى ! زيرا گفته‌اند :
فرزند خوش است اگر خلف باد * گر ناخلف است گو تلف باد
و از ترس آنكه مبادا پسر او فسادى كرده باشد كه خوارى او باشد به جائى و گوشه‌يى متوارى و پنهان گرديد . آن خادم پسر را برداشته بدرگاه سلطان حاضر گردانيد و خلق محله از اعلى و ادنى از عقب آن پسر به جهت تماشا و يافتن تقصير پسر روان گرديدند . يكى ميگفت كه پادشاه را دشنام داده ، ديگرى ميگفت نفرين بدولت شاه نموده و اراجيف بسيار در اين خصوص در ميان مردم انتشار يافت و پدر پير چون