چنان ديد كه پسرش را بردند دلش تاب نياورد زيرا گفتهاند :
فرزند اگر تودهى خاكستر است * نور دو چشم پدر و مادر است
پس لاعلاج خود را در ميان آن خلق انبوه انداخته و در عقب مردم ميرفت تا اينكه بدربار سلطان رسيدند ، پس آن خادم پسر را باندرون دولتخانه برد و به نظر فيض اثر سلطان رسانيد .
چون پادشاه را نظر بپسر افتاد گفت :
اى پسر ! تو بودى كه ديشب در فلان محله بازى مير و وزير ميكردى ؟ .
آن پسر گفت : بلى !
ديگر باره گفت :
تو بودى كه به آن شخص ميگفتى كه ميرى گردن تو مثل حكم كردن سلطان محمود ميماند در قضيهى قاضى تاجر و كنيز ؟ ،
آن پسر بىترس و واهمه گفت : بلى ! .
سلطان فرمودند :
اى پسر ! اين چه حكايتى است و چه صورت دارد ؟ .
آن پسر بىتامل گفت :
اى سلطان بلا گردانت شوم ! هر گاه اين بنده را اختيار و تسلطى بود ، بر پادشاه و بر همه كس ظاهر ميشد كه چگونه قاضى را ميآوردم و كنيز را از او ميگرفتم ! .
سلطان را از سخن آن پسر بسيار خوش آمد و تعجب از گفته و كردار و جرأت او نمود ، بعد پادشاه به آن پسر فرمود :
اگر اختيار حكومت ميداشتى تا چند روز اين مساله را فيصل ميدادى ؟ .
پسر گفت :
قربانت شوم ! تا شش روز باقبال دولت و عدالت پادشاه ، كنيز را از قاضى ميستانم .