پس چون شب بر آمد تاجر برخاست و بخانهى قاضى آمد و غلامان قاضى را خبر كردند ، تاجر را بياوريد و بمهمانخانه بنشانيد .
بعد از ساعتى كه قاضى آمد ، تاجر از جاى برخواست تعظيم و تكريم بجا آورد و گرم صحبت شدند .
قاضى گفت :
اى تاجر ! شما تازه از سفر آمدهايد و لايق نبود كه يك دفعه به مجرد باز آمدن از سفر ، سخن چنين بر دوستان خود گفتن ، به اين سبب روزى صبر و عدم مكالمه در طلب شما شد ، اما اصل مسأله اينست كه كنيز روزى از روزها ارادهى حمام كرد و از خانه بيرون رفت ، ديگر او را نديدم تا آنكه يك روزى جمعى از جهال محله ، فاحشهيى بكشتند چون آن خبر منتشر شد معلوم گرديد كه همان كنيزك بود كه فاحشه شده بود و جهال محله از روى تعصب و غيرت او را كشته بودند .
تاجر چون اين سخن را شنيد بسيار مضطرب و پريشان خاطر شد و ديوانهوار از خانهى قاضى بيرون آمد و در فكر اين بود كه آيا قاضى راست ميگويد ؟ ، و اگر راست ميگويد كى اين معنى بر من ظاهر خواهد شد ؟ و اگر دروغ ميگويد اين نوع دروغ را چگونه خاطر نشان قاضى نمايم ؟ پس از تفكر با خود گفت اولى اينست كه عريضهيى در اين خصوص بايد نوشت و بدربار پادشاهى سلطان محمود رفته و آن را بمحضر سلطان رسانم .
لهذا تاجر عريضهيى نوشت و در آن كيفيت مسأله را بعرض پادشاه رسانيد .
چون پادشاه از مضمون عريضه مطلع گرديد كس فرستاد قاضى را حاضر ساختند .
چون قاضى بحضور سلطان حاضر شد ، پادشاه پرسيد :
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 215
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص٢١٥