اى قاضى ! چرا اين كنيزى كه تاجر به تو سپرده و به سفر رفته و الحال آمده كنيز او را تسليم نميكنى ؟ و در سال مبلغهاى كلى از مال تجار و امانت مردم حسب - الشرع به مهر و حكم تو صورت و فيصل مييابد و هر گاه تو را از اين نوع اعتبار و دين دارى بوده باشد لازم آنست كه شر تو را از سر مردمان رفع و دفع كنيم و ديگرى را تعيين نموده تا رواج كار خلايق بوده باشد .
قاضى گفت :
پادشاها ! بر عمر و دولتت بقا باد ! تاجر كنيزى امانت به اين فقير سپرده به سفر رفت ، پس از مدتى كنيز او روزى بحمام رفت و باز نيامد ، و در اين باب آنچه را قبلا به جهت تاجر نقل كرده بود بعرض پادشاه رسانيد و محضرى كه كدخدايان مهر و امضاء نموده بودند بيرون آورده تقديم سلطان نمود .
چون سلطان محضر را ديد بتاجر فرمود :
هر گاه كنيز تو فاحشه شده باشد و كشته شده است در اين باب قاضى چه تقصيرى دارد ؟ ! .
تاجر بيچاره را جواب نماند و حيران و سرگردان و غمناك برگرديد و به منزل خود رفت ، و قاضى هم خوشحال به خانه آمد و كنيز را طلبيد و شروع در سياست كرد كه شايد او را راضى كند تا كه دست خود را در گردن او درآورد .
كنيز با اين همه سياست كه كشيده بود و بدن او تماماً مجروح شده بود ، راضى به آن امر شنيع نگرديد .
قاضى پس از آن كنيز را بزندان فرستاد .
قاضى خاطر جمع از طرف تاجر گشته با خود ميگفت كه ديوان اين امر بسلطان رسيد و طى شد ديگر تاجر را املى نمانده و قطع تعلق كنيز را نموده برفت .
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 216
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص٢١٦