تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
گفت : بگو ! : گفت : بنده آن مرد تاجرم كه كنيز خود را به تو سپردم ، چند وقت است مكرر ميآيم و به خدمت شما نميرسم ، امروز كه به خدمت شما رسيدم و سلام كردم جواب سلام نداديد ، جهت چيست ؟ بفرمائى ! . قاضى گفت : السلام عليك و رحمة اللّه و بركاته ! اول مرتبه كه آمدى چرا مرا خبر نكردى ، معذور بدار كه تو را نشناختم ! حالا خوش آمدى ! خير مقدم ! ، بارى سفر شما به طول انجاميد . تاجر گفت : سفر چنين است گاه واقع مىشود كه كسى به نيت يك ماه ميرود دو سال سفرش طول ميكشد . قاضى گفت : بكدام طرف سفر كرده بودى ! . گفت . اى قاضى از اينجا بهندوستان رفتم و از آنجا خريد كردم و بروم رفتم ، پس از آن از راه تبريز و خوى متوجه وطن شدم . قاضى گفت : آن پارچه‌ها كه چند روز قبل از اين جهت ما فرستاده بوديد گويا متاع هند بود و از سوقات روم و تبريز چرا جهت ما چيزى نياوردى ؟ تاجر سر به زير انداخته گفت :