گفت : بگو ! :
گفت :
بنده آن مرد تاجرم كه كنيز خود را به تو سپردم ، چند وقت است مكرر ميآيم و به خدمت شما نميرسم ، امروز كه به خدمت شما رسيدم و سلام كردم جواب سلام نداديد ، جهت چيست ؟ بفرمائى ! .
قاضى گفت :
السلام عليك و رحمة اللّه و بركاته ! اول مرتبه كه آمدى چرا مرا خبر نكردى ، معذور بدار كه تو را نشناختم ! حالا خوش آمدى ! خير مقدم ! ، بارى سفر شما به طول انجاميد .
تاجر گفت :
سفر چنين است گاه واقع مىشود كه كسى به نيت يك ماه ميرود دو سال سفرش طول ميكشد .
قاضى گفت :
بكدام طرف سفر كرده بودى ! .
گفت .
اى قاضى از اينجا بهندوستان رفتم و از آنجا خريد كردم و بروم رفتم ، پس از آن از راه تبريز و خوى متوجه وطن شدم .
قاضى گفت :
آن پارچهها كه چند روز قبل از اين جهت ما فرستاده بوديد گويا متاع هند بود و از سوقات روم و تبريز چرا جهت ما چيزى نياوردى ؟
تاجر سر به زير انداخته گفت :
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 213
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص٢١٣