بهر كارى كه باشد ابتداى او بنادانى * در آخر حاصلش نبود بجز درد پشيمانى
گربه فرياد برآورد و گفت :
اى موش ؟ اين مرتبه خوش طبعى را از حد گذرانيدى .
موش گفت :
اى شهريار ؟ در تمام عمر خود روزى مثل امروز بر من خوب نگذشته است ، در اول روز بچنگال تو بيمروت ظالم گرفتار و در آخر روز من فارغ و تو بدرگاه بخشش و كرم من اميدوار .
گربه با خود گفت :
ديگر بيش از اين طعنه و سرزنش از زيردستان نميتوان شنيد ، بيا برو تا وقت ديگر .
باز با خود گفت :
اينهمه صبر كردى ، لمحهى ديگر سهل است شايد كه كارى ساخته شود و الا كه در آخر الامر ميتوان رفت .
بعد از آن ، گربه گفت :
بيش از اين آزار ما كردن جايز نيست ، چرا تو اينقدر بر ما استهزاء ميكنى ؟ .
موش گفت :
همان حرف اولى را ميزنى ، نه من تو را خبر كردم كه خوش طبعى بسيار ممدوحست و ميبايست تو از هيچ سخنى نرنجى ؟ . ، اكنون گوش دار تا ببينى كه پادشاه عادل با دختر و كشتيبان و پادشاه طامع و پسر چه كرد .
پس روزى ديگر پادشاه كشتيبانرا طلبيده خطاب كرد كه اى حرامزاده سخن