خلاف چرا گفتى ؟ من از باطن كردار تو آگاهم ، در صورتى كه شخصى تو را محرم خود بداند خيانت لايق آنكس است ؟ ! . اكنون تو را بجزاى خود ميرسانم .
پس فرمود تا او را بسياست تمام بكشند .
اى گربه ! گويا يكيست مقدمهى تو و آن كشتيبان كه خيانت در حق آن پسر كرد ، تو مرا بكنج عجز پيچيده بودى و ميخواستى بضرب چنگال پاره پاره نمائى و خيانت نسبت به من در خاطر داشتى ، اكنون جزاى تو حسرت و ندامت است ، اما كشتن از من نميآيد تا وقتى كه خود بجزاى خود برسى .
گربه گفت :
آه از گردش روزگار و از بيعقلى و لااباليگرى من ! كه بحيلهيى خود را اسير تو ساختم .
موش گفت :
اى گربه ! اين طبع نازكى و مغرورى تا تو را هست ، با كسى رفاقت مكن .
گربه گفت :
بيش از اين چگونه تاب بياورم ؟ ! .
موش ديگر سلوك اختيار كرد .
گربه موش را آواز داد ، موش جواب نداد ، لمحهيى كه بر آمد ، صداى موش به گوش گربه رسيد ، پرسيد كه كجا بودى ؟ موش در جواب گفت :
اى شهريار ! رفتم تا ببينم كه كار سفره بچه سرانجام رسيده ، ديدم گوشت پخته و حلوا آماده گرديد اما هنوز درست بريان نشده ، تا اين دو كلمه نقل شود سفره آماده شده است .
پس اى گربه ! مستمع باش تا ببينى :
روز ديگر پادشاه عادل پادشاه خائن را طلبيده و آن چهل حرمسرا را فرمود كه آوردند و گفت :
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 148
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص١٤٨