تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
اى مرد ! حقيقت كار تو بر من معلوم شده كه از آن خيانت كه در خاطر داشتى اين همه رنج و تعب را كشيدى و مدتى از ملك و لشكر بازماندى ، چنانچه از تو خيانت بظهور رسيده حالا كه آن چهل حرم تو بدست تو آمد ديگر توبه كن از اين امر قبيح ، چرا كه پادشاهان پاسدار عصمت مردمند ، گنج بسيارى به او بخشيد و او را روانه‌ى ملك خودش نمود . اى گربه ! تو نيز با من خيانت در نظر داشتى ، اكنون من تو را باعزاز و اكرام تمام بسر منزل خود ميفرستم . گربه آه بر كشيد و فرياد كرد و گفت : خداواند ! روزى باشد كه اين قضيه بر تو گذشته باشد . موش گفت : اى گربه‌ى نادان ! دماغ سرشار سفره در راهست ، اينقدر صبر كن كه مثال تمام شود ، بعد از آن معلوم تو خواهد شد كه مهربانى اين حقير به آن شهريار چه مقدارست . زمانى مستمع باش ! پادشاه آن پسر را طلبيده گفت : اى پسر ! تو دختر را ببينى ميشناسى يا نه ؟ گفت : بلى ميشناسم ! . پادشاه آن پرده را از پيش برداشت ، پس چون پسر دختر را ديد تا مدتى حيران و متعجب بود كه آيا اينواقعه را در خواب مىبينم يا در بيدارى ، آخر الامر پادشاه دختر را عقد او بسته با مال و اسباب بيشمار روانه‌ى ملك خودشان گردانيد ، ايشان مال را برداشته متوجه منزل و ديار خود گرديدند .