آن پادشاه اينقدر خجالت از آن كفتگو كشيد كه قريب به مردن او شد
اى گربه بسيار درست ميآيد اين مقدمه با مقدمهى من و تو ، زيرا كه پادشاه را اين همه غم و غصه و سفر ديدن و از ديوان پادشاه عادل خجالت كشيدن همه بسبب آن طمع بود كه به آن دختر داشت .
تو نيز اى گربه . اگر بقورمه و يخنى طمع نميكردى و مرا از دست نميدادى انتظار و سرگردانى نداشتى .
گربه فرياد برآورد .
موش اين شعر را برخواند :
گر از غم دل ز ديدگان خون بارى * دامان تو طوفان شود اندر زارى
اميد تو حاصل نشود در بر من * بيهوده كشى از طمع خود خوارى
گربه بدست بر سر ميزد و ميگفت :
اگر در اينوقت ملك الموت مرا قبض روح ميكرد بهتر از اين گفتگوى تو بود ، مرا گمان چنين بود كه چون بدر خانهى تو آمدم با اين همه نيكى و مروت كه من در حق تو كردم ، عاقبت تو هم نيكى در حق من خواهى كرد ، اكنون معلوم من شد كه تو چه در خاطر دارى .
موش گفت :
اى گربه . نميدانم چرا اينقدر كم حوصلهيى ؟ . ، در مصاحبت و رفاقت ، خوش طبعى و دروغ و راست بسيار گفته مىشود و تو بر يك طريق ايستاده و همه را براست حمل ميكنى ، مشكل است كه رفاقت ما و تو بىرنجش خاطر بسر رود و اگر نه دو