اى گربه ! بدليل ، كل طويل احمق ، صادق ميآيد حماقت تو ، كه با اينهمه عداوت كه با من كردى هنوز توقع مهربانى از من دارى ! .
گربه گفت :
بدليل ، كل قصير فتنة ، درست ميآيد و اين رباعى را بخواند .
گوئى تو به من كل طويل احمق * من كل قصير فتنه ديدم به ورق
تو فتنهى دهر بودهيى ، من احمق * اين قول گواهيست بگويم صدق
اى موش ! بارى تمثيل بخوش طبعى و هم طريقى گذشت ، حالا چه ميگوئى ، ما را ببايد رفت يا ماند ؟ .
موش گفت :
اگر بر وى بهتر خواهد بود ، چرا كه اگر بكو كنار خانهيى به روى شايد مرد كو كنارى بخواب رفته باشد و لقمهيى بربائى و بخورى !
گربه گفت :
اى موش ! همى كه ما رفتيم .
گربه روان شد ، موش گفت : ما را نيست خدمتكارى تا سفره بياورد !
گربه گفت :
اى موش ! مگر سفرى تو از مغرب زمين ميآيد ؟ .
سپس گربه با خود گفت :
اگر مرا پاره پاره سازند دست از اين بر نخواهم داشت ، تمام عمر خود را صرف گفتگوى مكر و حيلهى موش ميكنم و از هر باب سخن ميگويم و خوارى و خفت ميكشم تا مگر موش را بدست آورم و بدندان و چنگال اعضاى او را از هم بدرم ، يا چنان كنم كه از بيم من متوارى گردد ؛ اين چه زندگيست كه همچون