پادشاه شخصى را فرمود كه او را در خانهى خود نگاه داشته روزى يك نان به او بدهد ، اينقدر كه از گرسنگى نميرد .
چون چند روز ديگر بگذشت باز غريبى را آوردند ، پادشاه حقيقت حال را از او معلوم نمود ، او گفت :
اى شهريار نامدار ! در طريقهى خود ميدانم كه در هر حديثى دروغ باعث خفت است ، اما گاهى به جهت امورى چند ، دروغ لازم ميآيد ، چرا كه اگر كسى از مسلمانان بفرنگ رود و گويد كه فرنگيم به جهت تقيه يا آنكه مسافرى در بيابان بدزدى برخورد و دزد احوال پرسد كه چيزى دارى و آن مسافر به جهت رفع مظنه گويد كه چيزى ندارم و از ترس قسمها ياد كند با وجود آنكه داشته باشد ، خلاصه اى پادشاه ! بنده بعقيده خودم از راستى چيزى بهتر نميدانم ، اما راستى كه شهادت بر خيانت در امانت است و دليل بر حماقت و بيعقليست لابد او را پنهان داشتن و دروغ گفتن بهتر خواهد بود ، چرا كه اگر راست گويم شنونده بر من غضب كند و خود خجالت برده باشيم بيان او را چگونه توانم كرد ، چنان كه شيخ سعدى عليه الرحمه در گلستانش فرموده است .
دروغ مصلحتآميز به از راست فتنهانگيز است .
راستى موجب رضاى خداست * كس نديدم كه گم شد از ره راست
پس اى پادشاه راستى از همه چيز بهتر است .
پادشاه رو بسوى آندختر كرد و پرسيد كه اين را ميشناسى ؟ .
دختر گفت :
بلى اين همان پادشاه است كه چهل حرم او را آوردهام .
چون پادشاه سر رشته را معلوم نمود گفت :
اى غريب ما قبل از بيان ، همه را ميدانيم ، احتياج ببيان تو نيست .