خلاصى خود سعى مينمايد و ارادهى گربه آن بود كه موش را بدست بياورد ، پس گفت :
اى موش ! من دوستى و مهربانى تو را دانستم ، لزوم به زحمت و حاجت نقل و فروش نيست ، اگر تو راست ميگوئى اين دم صحبت غنيمت است ، بيا تا با هم صحبت بداريم و از غم زمانه آسوده باشيم
موش گفت :
اى شهريار ! قبل از اين عرض كردم كه فرزندان من منتظرند ، من به خانه روم و ايشان را ملاقات نموده باز به خدمت مشرف گردم و شرط كنم كه فرداى قيامت تو را شفاعت كنم ،
گربه گفت :
اى حرامزاده ! تو را اين مرتبه از كجا حاصل شده است كه مرا شفاعت كنى موش گفت :
اى گربه ! در گلستان شيخ سعدى نوشته است :
شعر
شنيدم كه در روز اميد و بيم * بدان را بنيكان ببخشد كريم
گربه گفت :
اى حرامزاده نابكار ! بدى من و خوبى تو از كجا معلوم است ؟
موش گفت :
اى شهريار ! نيكى من آنست كه مظلوم و بدى شما آنست كه ظالمى ! .
گربه گفت : اى بى خبر نادان ! از احوال و هول قيامت خبر ندارى ، اگر خواهى از براى تو بيان كنم ! .