بارى اى موش ! تو چگونه در آن روز مرا شفاعت ميكنى ؟
موش گفت :
اى شهريار ! از كرم خدا اميدوار هستم كه مرا ببخشيد و جزاى عمل تو بدهد
گربه گفت :
اى نابكار ! تو در خانهى بيوه زنى كه صد درم گندم به جهت قوت خود از چرخ ريسى بهم رسانيده ، چون فرصت يا بى تا دانهى اخير را نبرى آرام نگيرى .
موش گفت :
در كتاب نگارستان خواندهام :
حكايت
راهدارى ظالم و بد كيش و بىديانت ، و عمل او راهدارى بود و هميشه مسافرين و مترددين از تاجر و غيره از دست ظلم او دلگير بودند ، تا روزى كه وفات يافت مردم ميگفتند ايا حال اين راهدار چگونه باشد ، قضا را شبى يكى از صلحا آنشخص را در خواب ديد كه بكمال خوشوقتى آراسته ، آنشخص از آن راهدار پرسيد :
اى مرد ! تو نه آن مرد راهدارى كه مردمرا ظلم مينمودى ؟ .
گفت : بلى .
گفت :
ميخواستم بدانم كه تو چگونه رفع آن مظلمه را كردى و اين مرتبه از چه جهت يافتى ؟ .
آنمرد گفت :
كرم خدا بر عصيان من زيادتى كرد و مرا بخشيد .
آنمرد گفت :