تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
بارى اى موش ! تو چگونه در آن روز مرا شفاعت ميكنى ؟ موش گفت : اى شهريار ! از كرم خدا اميدوار هستم كه مرا ببخشيد و جزاى عمل تو بدهد گربه گفت : اى نابكار ! تو در خانه‌ى بيوه زنى كه صد درم گندم به جهت قوت خود از چرخ ريسى بهم رسانيده ، چون فرصت يا بى تا دانه‌ى اخير را نبرى آرام نگيرى . موش گفت : در كتاب نگارستان خوانده‌ام :

حكايت

راهدارى ظالم و بد كيش و بىديانت ، و عمل او راهدارى بود و هميشه مسافرين و مترددين از تاجر و غيره از دست ظلم او دلگير بودند ، تا روزى كه وفات يافت مردم ميگفتند ايا حال اين راهدار چگونه باشد ، قضا را شبى يكى از صلحا آنشخص را در خواب ديد كه بكمال خوشوقتى آراسته ، آنشخص از آن راهدار پرسيد : اى مرد ! تو نه آن مرد راهدارى كه مردمرا ظلم مينمودى ؟ . گفت : بلى . گفت : ميخواستم بدانم كه تو چگونه رفع آن مظلمه را كردى و اين مرتبه از چه جهت يافتى ؟ . آنمرد گفت : كرم خدا بر عصيان من زيادتى كرد و مرا بخشيد . آنمرد گفت :