بيان آن را ندارم چرا كه در اين وقت كه نظرم بر جمال مردانه شما افتاد قطع قواى جميع اعضاى من شد ، چنان كه بينائى چشم و شنوائى گوش و گويائى زبان و قدرت رفتار به كلى از من قطع شد ، پس هر گاه استطاعت بر گفتن و شنيدن نباشد و شما امر كنيد البته مالايطاق خواهد بود .
پس گربه گفت :
اى موش ! بدليل آيه :
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ
، خواستم از راه برادرى با تو سلوك مسلوك دارم :
موش گفت :
مكرر عرض كردم كه شوكت و عظمت بزرگان باعث ترس و هول زير دستانست چون شهريار سؤآل نمايد و بنده متوهم ، چگونه ميتوانم جواب بگويم ؟
گربه گفت :
دغدغه بخاطر راه مده و آنچه بخاطرت ميرسد بگو ! .
موش گفت ؛ ايخداوند ! آيه
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ
صحيح است اما كسى آيه
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ
جبراً و قهراً نشنيده ، برادرى بر دو قسم است ، يكى برادرى حقيقى و يكى برادرى طريقى ، هر گاه مرا يارائى و توانائى آن نباشد كه با احدى از خود قوىتر برابرى كنم و برادرى نمايم ، چگونه قبول برادرى كنم ؟ ، پس آنگاه تكليف چنين لازم ميآيد كه مثلا شاهبازى بگنجشكى گويد :
بيا با من پرواز كن و يا شيرى بروباهى تكليف كند كه بيا تا با هم جدال كنيم ، يقين كه اينها تمام خبرست كه گفته مىشود و لكن امكان عقلى ندارد . اگر شهريار مرا معذور ميدارد و مرخص مىفرمايد كه ببنده خانه رفته باشم زهى كرم و منتهاى احسان مىباشد كه دربارهى ضعيفان بحا آورده باشد ، چرا كه مرا چند