تو را به خدا قسم مىدهم كه وسيله بخشش بيان كن !
آنمرد راهدار گفت :
در حين حبات روزى از راهدارخانه ميرفتم كه بگماشتگان سركشى نمايم در ميان راه طفلى را ديدم كه گريه مىكند و ظرف او شكسته و دوشاب او ريخته از آن طفل احوال پرسيدم ، گفت : پدرم اين ظرف را پر از دوشاب كرد و به من داد كه جهت يكى از خويشان ببرم ، در عرض راه پاى من بلغزيد و ظرف از دستم بيفتاد و بشكست و دوشاب تمام بريخت ، حال رفتن و نزد پدر خبر بردن مشكل است .
چون اين سخن از آن طفل شنيدم او را برداشته به خانه خود بردم و به همان شكل ظرف پيدا نمودم و پر از دوشاب كردم و به او دادم تا ببرد . و در وقت حساب و عقاب مرا به ثواب آن عمل بخشيدند .
ديگر من كم از آن طفل نيستم ، خداوند عالميان تو را ببيچارگى من خواهد بخشيد .
ديگر اى گربه ! اگر تو راست ميگوئى و از قيامت خبر دارى چرا دست از ظلم بر نميدارى ؟ و آنچه در باب قيامت به من گفتى من معتقدم و خواهم اعتقاد بدان داشت ، ليكن تو دست از آزار مردم بردار !
گربه گفت :
اى موش گوش بدار ! و ظن بد دربارهى من مبر كه من ظالم نيستم بلكه تو خود ظالمى ، در اين ساعت تو را و ظالمى تو را بر تو معلوم مينمايم .
حكايت
گربه گفت : بدان اى موش ! در چندى قبل از اين ، گذرم افتاد در مدرسهيى بحجرهى طالب العلمى ، قضا را در آن حجره كثرت موش بمرتبهيى بود كه