فرزند خرده ميباشند كه همگى چشم در راه و در انتظارند كه ايشان را ملاقات نموده و سركشى نمايم و باز بملازمت مشرف شوم .
گربه در جواب گفت :
اى موش ! طريقهى برادرى چنين نميباشد كه من وارد تو شده باشم تو مرا تكليف ننمائى و بخانهى خود نبرى و بر وى و ديگر از خانه بيرون نيائى و در اندرون با من گفتگو نمائى ، اكنون بيا تا من تو را بخانهى خود برم ضيافت نمايم !
موش مضطرب شد ، چرا كه ميدانست اگر اقرار كند جان بيرون نخواهد برد ياراى گفتنش نماند ، تا آخر گفت :
اى شهريار ! سبب تكليف نكردن بنده اين بود كه تركيب مبارك شما قويست و درگاه خانهى من بسيار تنگست ، پس شما را آمدن در خانهى ما مشكل است و آزار بوجود شما ميرسد بنابراين دو كلمه عرض گستاخى شده .
موش ديگر باره با خود گفت كه هر گاه در اينوقت تزويرى و حيلهيى ساختى از چنگ اين ظالم خلاص شدى و گرنه خلاصى ديگر ممكن نخواهد بود . پس آنگاه موش سر بر آورد و با گربه گفت :
اى مخدوم ! مرا كى گمان بود كه با خدام و فقيران و زير دستان اينقدر لطف و شفقت خواهد بود ، الحال كه دانستم لطف شهريار نسبت بزيردستان تا چه حدست در اينوقت كه امر عالم باشد ؛ بروم فرشى و نقلى و دو خوانچهى حاضرى به جهت سركار شهريار بياورم كه رفع خجالت و روسياهى شود .
شعر
جان شيرين كه نثار قدم يار نباشد * بفكنم دور كه آن بر تن من بار نباشد
گربه چون خبر از ناپاكى و حرامزادگى موش داشت و ميدانست كه موش در