خداوند در بين آنها صلح ايجاد كند .
كار به جايى رسيد كه تنها ده نفر با مسلم عليه السّلام باقى ماندند ، مسلم عليه السّلام براى انجام نماز مغرب وارد مسجد اعظم كوفه شد ، در اين هنگام همان ده نفر نيز از ترس پراكنده شدند ، مسلم عليه السّلام بعد از نماز خود را تنها يافت ، تنها در كوچههاى كوفه مىگشت تا اينكه به در خانهء بانويى به نام طوعه رسيد ، در آنجا توقّف كرد و از آن بانو تقاضاى آب كرد .
طوعه رفت و آب آورد و به مسلم عليه السّلام داد ، او نوشيد و سيراب شد ، سپس مسلم عليه السّلام از طوعه خواست آن شب را به او پناه دهد ، طوعه تقاضاى مسلم عليه السّلام را پذيرفت و به او پناه داد .
پسر طوعه از سكونت مسلم عليه السّلام در خانهء خود با خبر شد ، موضوع را به ابن زياد گزارش داد .
ابن زياد محّمد بن اشعث را طلبيد و جمعى از سربازان را در اختيار او گذاشت ، و به او مأموريّت داد تا مسلم عليه السّلام را دستگير كرده سپس به نزدش بياورند .
محمّد بن اشعث همراه سربازانش به در خانهء طوعه آمدند ، مسلم عليه السّلام صداى سم اسبهاى آنها را شنيد ، زرهء خود را پوشيد و بر اسب خود سوار گرديد ، و از خانه طوعه بيرون آمد و با محمّد بن اشعث و همراهانش به جنگ پرداخت ، جمعى از آنها را كشت .
محمّد بن اشعث فرياد زد : « يا مسلم لك الامان ، اى مسلم ! تو در امان ما هستى . » مسلم عليه السّلام فرمود : « و اىّ امان للغدرة الفجرة ، به امان دادن افراد حيلهگر و فاسق چه اطمينانى وجود دارد ؟ ! » مسلم عليه السّلام با كمال بىاعتنايى به حيلهء دشمن ، به جنگ خود ادامه
اللهوف على قتلى الطفوف (غم نامه كربلا) (فارسى) — صفحة 77
مساهمون: محمدى اشتهاردى
ص٧٧