شمشيرى كه در دستش بود شكست [ با توجّه به اينكه هانى در اين هنگام 89 سال داشت ] هانى جهيد تا شمشيرى را كه در دست يكى از نگهبانان بود بگيرد و از خود دفاع نمايد ، ولى آن نگهبان شمشيرش را نگهداشت و از گرفتن هانى جلوگيرى نمود . ابن زياد فرياد كشيد :
« هانى را بگيريد و او را كشانكشان به سوى يكى از حجرههاى كاخ بكشانيد و در آنجا زندانى نماييد ، و در آن حجره را قفل كنيد و نگهبانى را بر آن بگماريد . » مأموران ، دستور ابن زياد را اجرا كردند . در اين هنگام اسماء بن خارجه ، و به قولى حسّان بن اسماء برخاست و به ابن زياد رو كرد و گفت : « اى امير ! ما فرستادگان نيرنگباز به سوى هانى بوديم ، تو ما را براى آوردن هانى فرستادى ، او را آورديم ، ولى صورتش را مجروح كردى و خون چهرهاش را به محاسنش سرازير نمودى ، و اكنون مىپندارى او را خواهى كشت ! » ابن زياد از سخن اسماء خشمگين شد و گفت : « تو اينجا هستى ؟ » سپس دستور داد او را آنقدر زدند ، كه به زمين افتاد ، سپس او را در گوشهاى از دار الإمارة به زنجير كشيده و زندانى كردند ، او گفت : «
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
، اى هانى كشتهشدنم را به تو خبر مىدهم . »
شورش كوتاه قبيلهء مذحج
راوى گويد : به عمرو بن حجّاج كه دخترش همسر هانى بود ، خبر رسيد كه هانى را كشتهاند ، او با همهء افراد قبيلهء مذحج به طرف دار الإمارة حركت كردند ، و آن را در محاصرهء خود درآوردند ، عمرو فرياد زد : « من عمرو بن حجّاج هستم ، اين مردم ، سواران