نيز در خانهء تو است .
[ گفتگو بين هانى و ابن زياد به درازا كشيد ، و ] هانى نسبتهاى ابن زياد را كه به او مىداد ، انكار مىكرد .
در اين هنگام ابن زياد غلامش معقل را ، كه او را به عنوان جاسوس به خانه هانى فرستاده بود و او همهء اسرار را گزارش داده بود ، طلبيد ، او حاضر شد ، ابن زياد به هانى گفت : « آيا اين شخص را مىشناسى ؟ ! » هانى گفت : آرى ، در اين هنگام هانى فهميد كه معقل جاسوس ابن زياد بوده كه در خانهاش رفت و آمد مىنموده و همهء اخبار را به او گزارش داده است .
گفتگوى هانى و ابن زياد ، و مضروب شدن هانى به دست او
هانى [ پس از سكوتى طولانى ، به خود آمده و به ابن زياد ] چنين گفت :
خدا كار امير را اصلاح كند ، گوش فرا ده و سخنم را بشنو و باور كن كه سوگند به خدا دروغ نمىگويم ، من مسلم را دعوت نكردم و به دنبالش نفرستادم ، بلكه او به خانهء من پناه آورد ، و من به او پناه دادم ، و شرم كردم كه او را از خانه بيرون كنم ، بار مسئوليّتى بود كه به دوشم آمد و به او پناه دادم ، اكنون كه با خبر شدى ، مرا آزاد كن تا بروم مسلم را از خانهام بيرون كنم تا هر جا خواست برود ، و من هم از اين تعهّدى كه به او دادهام خارج شوم .
ابن زياد : سوگند به خدا دست از تو برندارم تا مسلم را به نزدم بياورى و به من تحويل دهى .
هانى : نه به خدا سوگند ، من هرگز چنين كارى نمىكنم ، آيا مهمانم را بياورم و تو بكشى ؟