ابن زياد : سوگند به خدا بايد او را نزدم بياورى .
هانى : سوگند به خدا او را نمىآورم .
گفتگوى ابن زياد و هانى بسيار شديد شد ، در اين هنگام ( يكى از طرفداران ابن زياد به نام ) مسلم بن عمرو باهلى ( كه از اهالى شام بود ) به ابن زياد گفت : خدا كار امير را اصلاح كند ، به من اجازه بده تا هانى را به جاى خلوتى ببرم و با او گفتگو كنم .
گفتگوى مسلم بن عمرو با هانى
آنگاه مسلم بن عمرو برخاست و همراه هانى به گوشهء خلوتى از قصر كه ابن زياد آن دو را مىديد برد و با هم به گفتگوى زير پرداختند :
مسلم بن عمرو : اى هانى تو را سوگند به خدا مىدهم ، كارى كه موجب كشتنت بشود انجام نده ، و بلا و اندوه به قبيلهء خود وارد نساز ، سوگند به خدا من نمىخواهم كه تو كشته شوى ، اين مرد ( مسلم بن عقيل ) با اين گروه كه مىبينى پسر عمو هستند ، و ايشان ( ابن زياد و طرفدارانش ) نمىخواهند او را بكشند يا بزنند ، بنا بر اين مسلم را به آنها بسپار ، اگر چنين كنى هيچ سرافكندگى و عيبى بر تو نيست ، زيرا جز اين نيست كه تو مسلم را به سلطان سپردهاى .
هانى : « سوگند به خدا چنين كارى براى من ننگ و سرافكندگى است زيرا در اين صورت كسى را كه مهمان من است و به من پناه آورده به دشمن سپردهام ، با اينكه من زنده و تندرست هستم ، و مىبينم و مىشنوم و ياورانم ( قبيلهء مذحج و مراد ) بسيارند ، سوگند به خدا اگر من جز يك تن نباشم و هيچ گونه ياورى نداشته باشم ،