« چرا شما بر حسين فرزند دختر پيغمبرتان منّت نگذاشتيد و او را زنده نگذاشتيد و به او آب نداديد ؟ » « 1 » دستور داد نخست دست و پاهاى مالك بن بشير بدىّ را بريدند و رها كردند ، دست و پا زد تا وقتى كه مرد ، چون او كسى بود كه كلاه امام حسين عليه السّلام را از سرش ربوده بود ، همچنين دستور داد هر دو پاى دو نفر ديگر را بريدند . « 2 » و مأموران مختار ، زياد بن مالك ضبعى ، و عمران بن خالد قشيرى ، عبد الرحمن بن ابى خشارهء بجلى ، عبد اللّه بن قيس خولانى را گرفتند وقتى كه به حضور وى آوردند ، رو به ايشان كرد و با صداى خشن و خشمگين گفت :
« اى كشندگان انسانهاى صالح و اى قاتلان سرور جوانان اهل بهشت ، ( ورس روناس ) براى شما يك روز نحس پيش آورد . . . »
و اين افراد كسانى بودند كه از آن روناسى كه همراه امام حسين عليه السّلام بود ، به غارت بردند ، و حكم اعدام دربارهء ايشان جارى شد . « 3 »
( 1 ) ناپاك پليد ، عمر بن سعد از مختار وحشتزده شده و بىنهايت ترسيده بود ، كسى را فرستاد و از او درخواست اماننامه كرد و مختار اماننامهاى نوشت و شرط كرد كه هيچ حدثى ! از او سر نزند ! - و مقصود وى از اين حرف ، رفتن وى به دستشويى بود - مختار در پيش يارانش اعلان كرد كه به زودى مردى را خواهد كشت كه پاهاى بزرگ دارد و چشمانش فرو رفته و ابروهاى آويخته دارد كه كشتن وى مؤمنان و فرشتگان مقرب را شادمان سازد ، هيثم بن اسود نخعى كه پيش مختار بود فهميد مقصود مختار عمر بن سعد است و با وى دوستى داشت اين بود كه پسرش را نزد وى فرستاد و او را مطّلع ساخت آن ناپاك سخت نگران شد و بر شترش سوار شد و از كوفه فرار كرد ، به مختار خبر دادند كه عمر سعد فرار كرده است مختار گفت : همانا در گردن او زنجيرى هست كه بازمىگرداند ، ابن سعد تمام طول شب سوار بر شترش بود و چيزى نمىفهميد ، همچنان دور كوفه
هامش
( 1 - 2 - 3 ) كامل ابن اثير : 3 / 369 .