كه مورخان نقل مىكنند ، نگرانى و اضطراب از جانب اعمال زشت و ظلم و ستمهايى كه مرتكب شده بود و خونهاى بناحقى كه ريخته بود او را فرا گرفته بود و بر سر مىزد و مىگفت : كاش كارگرى ساده بودم و روزبروز خرجم را درمىآوردم و به عبادت و طاعت پروردگارم مشغول مىشدم ! « 1 » پسرش وليد را وليعهد خود قرار داد و به او سفارش كرد كه نسبت به خونخوار خطرناك حجّاج نيكى كند و گفت : « به حجّاج توجّه كن و او را گرامى بدار ، زيرا او كسى است كه براى شما اين مقامات را فراهم كرد ! و اى وليد بدان كه او شمشير تو و قدرتى است در برابر مخالفانت و مبادا سخن كسى را دربارهء او بشنوى زيرا نياز تو به او بيش از نياز او به توست ، و پس از مرگ من مردم را به بيعت با خود دعوت كن و هركس سرپيچى كرد ، تو نيز با شمشير پاسخ او را بده . . . » « 2 »
اين وصيت ، گرايشهاى او را به شرارت - حتى در لحظههاى آخر عمرش - مىرساند ؛ نسبت به خونخوار جنايتكار حجّاج توصيهء خير مىكند در حالى كه حجّاج همه جا را غرق در بلايا و مصائب كرد و داغ فرزند و غم شدايد را در بين مسلمين گسترد همچنان كه سفارش مىكند هر كس تن به حكومت اموى نداد و اظهار نارضايتى كرد او را بكش ! و پس از اين وصيتها چيزى نگذشت كه مرگ او را در ربود . « 3 » مرگ وى در روز چهارشنبه نيمهء شوّال سال 86 ه . اتفاق افتاد . « 4 » از حسن بصرى راجع به او پرسيدند ، گفت : چه بگويم دربارهء مردى كه وجود حجّاج گناهى از گناهان اوست . « 5 »
هامش
( 1 ) البداية و النّهاية : 9 / 68 .
( 2 ) تاريخ الخلفاء سيوطى : ص 220 .
( 3 ) حياة الامام الباقر : 2 / 40 .
( 4 ) البداية و النّهاية : 9 / 68 .
( 5 ) مروج الذهب : 3 / 96 .