1 - دعوت به تقواى الهى كه باعث عزّت و بزرگى است و ملك و سلطنت باعث عزّت نيست .
2 - عبد الملك به هر مرتبهاى از سلطنت كه برسد باز هم نيازمندترين موجود ، به خداست زيرا كه خداوند قادر است كه سلطنت را از او بگيرد .
3 - دعوت به بخشش و گذشت از مرتكبين بعضى گناهان به قصد تقرب به خدايى كه سرانجام كار بندگان به سوى اوست .
( 1 )
دستگيرى امام
علم ، زهد و پارسايى و تقواى امام عليه السّلام در همه جاى جهان اسلام منتشر شده و در انجمنها از فضايل و آثار آن حضرت سخن مىگفتند و اينها را براى عبد الملك نقل مىكردند ، خواب از چشمانش پريد و از خشم و كين به خروش آمد و دستور داد آن بزرگوار را دستگير كنند و به دمشق ببرند ، در راه سفر كرامتى از امام عليه السّلام به وقوع پيوست كه زهرى جريان را براى ما بازگو كرده ، مىگويد :
روزى كه عبد الملك بن مروان على بن حسين عليهما السّلام را از مدينه به شام مىبرد و او را در زنجير گران بسته و چندين پاسبان و محافظ بر او گمارده بود ، من از مأموران اجازه خواستم تا به خدمت آن حضرت برسم سلامى عرض كنم و خداحافظى نمايم ، به من اجازه دادند ، وارد شدم در حالى كه امام در زير سقف گنبدى شكل ، كنده در پا و غل جامعه در دستهايش بود ، « 1 » گريه كردم و گفتم :
اى كاش من عوض شما بودم و شما در امان بوديد ، فرمود : زهرى ! آيا تو گمان مىبرى كه از آن چه بر من مشاهده مىكنى و از اين غل و زنجير گردنم ، مرا مىآزارد ؟ بدان كه اگر من بخواهم اينها نباشند نيستند ، البته در آن صورت اگر تو و امثال تو از جريان مطلع شديد ، بايد عذاب خدا را به خاطر بگذرانيد ، آنگاه دستها و پاهايش را از غل و زنجير در آورد و سپس رو به من كرد و فرمود : من بيش از
هامش
( 1 ) در روايتى ، به جاى دستها ، گردن آمده است .