با اهل فقر نيست ، بلكه « عصبيتى » است كه شهرها را ويران كرده است . او معتقد است كه حوادث جارى كه ناشى از حمله افغانها است ، حاصل اين عصبيّت و عداوت است :
و ما بين أيديهم دواء عظيمة * و قد قربت من حيث تلك العداوة
و لم يرقبوا وقع الدواهى التى جرت * على أهل ايران حين غفلة
او در اينجا به لحاظ شدّت تعصب خويش در برابر مخالفان - كه آنها نيز البته همانند وى رفتار مىكردند - اهل قلم ، يا به تعبيرى فقيهان را مسبب اين خرابىها مىشمرد ؛ آن هم نه به جهات ديگر بلكه در راستاى ضديتى كه با اهل فقر از خود نشان دادهاند . وى مىگويد كه از شيخ خود ( شيخ على نقى اصطهباناتى [ م 1129 ] ) در نه سال پيش از واقعهء هجوم افغان ، پيشگويى آن را شنيده است :
و أخبر شيخى قدس اللّه روحه * بتسع سنين قبل تلك البليّة
بفتنة أهل الملك عند ابتلائهم * بلعن كبار الأولياء الأعزة
و قد كان من أهل التوسّم « 1 » ناظرا * إلى خلقه سبحانه بالفراسة
و عدّ البليات التى وقعت على * ممالك إيران بنور البصيرة
ألا إنّ أهل العلم فى حبّ جاههم * لقد خرّبوا الأمصار من كل وجهة
و هم أصل تلك الواقعات التى بها * لقد خربت إيران أول مرّة
همچنان كه مىتوان از اين مسائل ، تأثير اين نزاع را بر خرابى اوضاع دريافت ، نبايد دربارهء آن افراط كرد ؛ به ويژه كه مؤلف ، بيش از آن كه به تأثير اجتماعى آن توجه داشته باشد ، به تأثير ماورايى آن توجه دارد . اما اين نكته پذيرفتنى است كه وقتى يك نزاع فكرى عميق در جامعه ، در دو قشر نسبتا متنفذ بوجود آيد ( و لو در ظاهر يكى قدرت بيشتر و نفوذ چشمگيرترى داشته باشد ) ؛ بنياد اعتقادى و حساسيت دينى مردمى كه ناظر چنين اختلاف روش و سليقه در تفكر هستند ، سست خواهد شد ؛ به ويژه در شرايطى كه دو گروه يكديگر را متهم به كفر و فسق كنند . مؤلف ما خود را از اين معركه كه نامش را « فتنه عظمى » نهاده ، نجات يافته تلقى مىكند ؛ او مىگويد كه اين اشعار را درست در بحبوحهء اين هيجانها نگاشته است :
و أنشأت هذا النظم فى هيجانها * لبعض الكرام المتّقين الأحبة
وى باز به سراغ شكافتن معناى « وحدت وجود » آمده و تقريبا همان مطالب سابق را كه پيش از اين آورديم ، آورده است . در اينجا نيز يادآور مىشود كه برخى از « متصوفه » معناى نادرستى از آن را مطرح كرده و حتى به الحاد كشيده شدهاند :
هامش
( 1 ) . اشاره به آيه« إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ »؛ حجر : 75