سخن مىگويد : « ديگر جمعيتى در اين قرى باقى نمانده ؛ اهل خراج ، تجار ، صنعتگران و حتى فقراء و مساكين نيز از بين رفتهاند . از خانهها جز صداى آه و ناله شنيده نمىشود .
بسيارى از گرسنگى و قحطى جان سپردهاند » . وى به مترفينى كه هنوز در سلامت هستند ، هشدار مىدهد كه آنان نيز ، عن قريب گرفتار همين مصيبتها خواهند شد .
نيريزى با فرياد يا علماء دين اللّه ! از آنان مىخواهد تا براى اين وضع چارهجويى كنند ؛ وى مسئوليت اصلى را بر عهدهء عالمان مىداند و بر اساس آيه
وَ ما يَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ
تنها اهل تعقل را اهل علم مىخواند و مسئوليت آنچه را كه گذشته و وظيفهء نجات از اين وضع را بر عهده آنان مىنهد . وظيفه آنان « تحكيم الى رسول اللّه » و « التسليم لأمر اللّه » است . آنان هستند كه بايد « يدعون الى الخير » باشند و مصداق
« يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ » *
باشند . وظيفهء آنان اين است كه اگر بدعتى ظاهر شد ، علمشان را ظاهر كنند و با آن به مخالفت برخيزند .
نكتهء بسيار اساسى از نگاه مؤلف ، آن است كه از عالمان مىخواهد تا از وضعيتى كه در گذشته گرفتارش بودند « استغفار » كنند ؛ زمانى كه در كنار « جبارانى » قرار داشتند كه همچون « معاويه » رفتار مىكردند . وى از آنان مىخواهد تا اين فرصت را قبل از آنكه دورهء « حسرت » فرارسد ، غنيمت شمارند و انديشهاى بكنند . بر عالمان است كه خطبهء قاصعه امير المؤمنين عليه السلام را بخوانند تا در همچون دورهاى ، تاج تفاخر و استكبار را از سر برداشته ، مطيع حق تعالى باشند و به كمك سفن نجات كه همان ائمه معصومين عليهم السلام هستند ، از اين امواج پرمخاطره نجات يابند .
با اين مقدمات ، وى در صدد بيان چارهء اصلى و معالجهء حقيقى اين وضع برمىآيد .
مشكل اصلى ، نبودن سلطان و شاهى است كه بتوانند بر او مجتمع شوند و بر اوضاع فايق آيند . ازاينرو ، وى ، نخست با استمداد از كلام امام على عليه السلام ، در مقام بيان اوصاف سلطان برمىآيد : « شما آگاهيد كه فرد بخيل نمىتواند حافظ ناموس ، خون ، مال و در پذيرندهء امامت مسلمين باشد . جاهل ، ستمگر ، ترسو ، مرتشى و كسى كه سنّت را تعطيل مىكند ، نيز نمىتواند كار امامت جامعه را بر عهده بگيرد » .
وى با نقل كلماتى ديگر ، به شرح آنها پرداخته و دلايل عدم توانايى جاهل و جفا كار و تعطيلكنندهء سنّت را براى به دست گيرى حكومت را بيان مىكند . وى به ويژه بر « اولى العزم » بودن حاكم تكيه مىكند . اگر حاكم فردى قوى نباشد ، نفوذش در بلاد از ميان رفته و ديگران در مملكت او طمع مىكنند . وى از عالمان مىخواهد تا اهل تساهل و مداهنه نبوده و چونان كسانى نباشند كه از مردم هراس دارند .
از آنجا كه در چنان وضعى ، انتخاب يكى از شاهزادگان صفوى مواجه با مشكل بوده و