زورق اقبال من روسياه * مانده به گرداب تحيّر تباه
از وطن خويش آوارهام * چارهء من ساز كه بيچارهام
وى از آمدن خود به نجف چنين ياد مىكند :
آمدهاى چون به پناه على * خاك شو اى خسته به راه على
و مجددا از مردمان اطراف خود شكايت دارد :
از وطن خويش مرا دور كرد * با حشراتم زد و محشور كرد
بددل و بدذات چو كژدم همه * در پى آزردن مردم همه
و دربارهء خود چنين آورده است :
گفتمش اى چرخ مگر كيستم * من خود از ارباب هنر نيستم
گفت كه از اهل خرد نيستى * ليك درين حادثه بد نيستى
گرم تلاشى همه جا خودبخود * مايهء آشى همه جا چون نخود
پيشرو جنگ قزلباش تو * باديهء گرمتر از آش تو
گاه سرآمد چو قلم مىشوى * گاه چو شمشير عَلَم مىشوى
گاه پس وزر و وبالى و زير * گاه به تدبير امورى و پير
فخر كنى گاه به تدبير خويش * غرّه شوى گاه به شمشير خويش
گاه پى جنگ صلا مىزنى * گاه درِ صلح و صفا مىزنى
گرم تكاپو شدهاى روز و شب * خوب چه ديدى تو به غير از تعب
و در پايان اين قسمت مىگويد :
هيچ ز يك لاله گلستان نشد * هيچ ز يك شمع چراغان نشد
* * * پس از آن در صف مردم و رواج ارزشهاى ضد اخلاقى در ميان آنها فصل مبسوطى دارد :
نيّت مردم به خدا صاف نيست * در دلشان گوهر انصاف نيست
رحْم و رحِم قطع شده از ميان * نيست چون عنقا ز مروّت نشان
الفت درويش در اين قوم نيست * دوستى خويش در اين قوم نيست
حب مساكين ز ميان رفته است * كين مساكين به ميان مانده است
كرده بناحق همه بر هم ستم * حق خدا نيست مگر در قسم
خير چو مذكور شود خير نيست * صحبتشان جز سخن غير نيست
از ره غيبت همگى را حضور * خبث دهد نشئه چو مى در سرور
خانهء ايمان همه در انهدام * خانهء دنيا به تكلّف تمام
عمر به تعمير عمارت گذشت * يا پى تحصيل تجارت گذشت