اشعار نديم دربارهء فتنهء افغان
يا ولىاللّه اى شير خدا روحى فداك * شكوه دارم از اين دور سراسر انقلاب
چرخ دونپرور . . . اين كه خدمتكار تست * كهنه قوللقچى « 1 » به مردم مىكند پر بىحساب
مثل خود دونهمّتان سفله را دادست دست * پر زپاافتادگان گشتند از جورش خراب
بس كه از بىآبرويى روبرو مىدهد * هر قليواژ مخنّث مىكند كار عقاب
ناله خيز از جور افغان است دلها چون جرس * ديدهها از جور گريان است مانند حباب
طرفه آشوبست يا مولى ميان شيعيان * جمله چون موجند از حيرت به بحر اضطراب
آه آتشبار مظلومان ايران مىرود * از زمين بر آسمان پيوسته چون تير شهاب
در خراسان بس كه اهل فتنه طغيان كردهاند * هر مفتن پيشه چون موى ، مىگردد طناب
هر قدمگاهى در آن چون قتلگاه مشهدى است * شد شهيد از بس در آنجا سيد عالىجناب
استرآبادى كه دارالمؤمنين بود از قديم * شد ز شرّ فتنهء ايّام بحر انقلاب
تركمانى مىكند قاجار در مازندران * مىرسد در بيشهء شيران ز گرگان بىحساب
مىزند فوج ارس از روى دريا مثل موج * شد ز ابدالى [ وحشى ] عرصهء گيلان خراب
بس كه مغلوب مخالف شد عراق و مردمش * در صفاهان از صفا نبود اثر در هيچ باب
مىكند از بس كه افغانِ جفاجو تركتاز * ساوه و كاشان و قم گرديده همچون رى خراب
شد نصيب دشمنان آرام در كرمان و يزد * قالى و مخمل نمىبينند راحت را به خواب
شد به عرض مدت هر سال چندين قتل عام * گشت ملك فارس از شيراز تا . . . خراب
مردم بحرين بس ديدند ظلم از خارجى * گشته مژگانها به خون چون پنجهء مرجان خضاب
نرگسستان قلمرو گشت از خون لالهزار * بس كه از سرچشمهء شمشير اعداء خورده آب
خانه بر دوشند جان بر لب ز جور خانه ليك * اهل سلطانيه و زنجان ز حسرت چون حباب
بس كه از آشوب روم افتاده است از آبورنگ * مىنمايد ساحت تبريز چون نقش سراب
شهر بابالجنهء قزوين شد از آدم تهى * آدميت در بهشتِ آنچنانى نيست باب
خلق آذربايجان را از مصيبت جان نماند * رفته از بالفعل طاقت نيست
در بالقوه تاب
اول آشوب لزگى و هجوم فوج روم * شيروان و ايروان را ساخت ويران انقلاب
داغ دارد لالهسان دلها ز جور لزگيان * شد قراباغ از جفاى خلق داغستان خراب
رفت يا شاه ولايت از ولايتها اسير * تا فرنگ و روم و هندوستان و بلخ و فارياب
گر گفتهكارند [ ! ] خلق عرصهء ايران تمام * چون به درگاه فلك جاه تو دارند انتساب
هامش
( 1 ) . قولقچى ( با يك لام ) نيز گفته مىشود و در تركى به معناى نوكر و خدمتكار است .