وصف حال بكزادگان قزلباش و سپاه نصرت معاش
جوانان بكزادهء خوش قماش * كه سنجابشان بود دايم فراش
نكرده ز دامان مادر سفر * به غير از ضرورى به جاى دگر
گلوشان ز آروق گرديده ريش * ز خميازه افتاده بر پشت خويش
1250
به حمام هم رفته با پالكى * ز ده سالگى تا چهل سالگى
زبان كرده از نام غم نالهها * لب از ياد تب كرده تبخالها
نخورده دم صبح جز آمله « 1 » * به حمام هم رفته با قافله
اگر موش جَستى ، شدندى رمان * چو از شير نر ، گربه از خوف جان
اگر ديده در خواب شمشير تيز * نجش كرده شلوار را در گريز
1255
نخفتند در سايهء بيد از آن * كه از خنجرش بود بيم زيان
نياسوده در زير كاج و چنار * كه از ثقل آن مىشدندى نزار « 2 »
به صد ناز و عزّت به بار آمده * نرفته به بيت الخلا بىدده
ز راه ترحّم بر آن بچهها * ز ره خون بباريد از ديدهها
سپر سير گرديده از زندگى * سنان خشك مانده ز شرمندگى
1260
كمان را شد از غصّهشان پشت خم * فروشد سر تير در كيش غم
كمند از جفا گشته بىجان چو مار * نهان گشته در چاه غم ذو الفقار
به حق از خجالت سرافكنده پيش * خدنگ « 3 » از جفا گشته پنهان به كيش
فرومانده ششپر « 4 » چنان از ستيز * كه بابر [ ؟ ] نمىداشت پاى گريز
كُلَه خود را بود ازين غم صداع * كه بايست سر را نمودن وداع
1265
ز گرد كدورت در آن اشتلم « 5 » * چهار آينه گشته در زنگ گم
زبان خنجر از غم كشيده به كام * نهان گشته بكره به غار نيام
بچسبيده از خوف كار شكست * به قرپوس غدّاره با هر دو دست
ز باران گريه در آن امتحان * شده جسم قولچاق « 6 » چون ناودان
هامش
( 1 ) . آمله : ( در اينجا ) مربا با شكر يا عسل ( در اصل نام درختى است ) .
( 2 ) . نزار : لاغر ، ضعيف ، نحيف .
( 3 ) . خدنگ : درختى با چوب سخت كه از آن تير و نيزه مىساختند . خدنگ در كيش ، يعنى تير در تيردان .
( 4 ) . ششپر : نوعى گرز آهنين كه داراى شش پهلو مىباشد .
( 5 ) . اشتلم : ( تركى ) تندى و غلبه و زور و تعدى .
( 6 ) . قلجاق يا قلچاق : سلاحى از فولاد كه در روز جنگ بر ساعد مىبندند ؛ دستانهء آهنى كه لشكريان دارندز قلچاق چيزى دگر نيست به * كه ساعد از او يافت زره