از آن بود دايم به يك پا روان * كه همچون تِمُر « 1 » بود گيتىستان
1155
به يك پاى بودى چو در متّكى * كه باشد رشيدى ستونش يكى
به يك پا روان بود همچون قلم * نمىداشت از سرزنش پاى كم
همىگشت آن كجرو دو زبان * به يك پا چو پرگار گرد جهان
ز حرفش تسلسل شده دلنشين * شده دور از گردشش مستبين
تسلسل شده ثابت از قول او * كه قطعش نمىبود چون بول او
1160
چو حرفش نمىداشت حدّ يَقِف * از آن بود از ما صَدَق منصرف
به همّت چو حاتم ولى جمله ريو « 2 » * به حيله چو بختك « 3 » به فطرت چو ديو
پس از اكل چون شد تردّد ضرور * پى دفع عقل آن جوال « 4 » شعور
پى چاره شد همچو شخص سقيم * به آن بختك ماده يعنى حكيم
دوا بهر تدبير آن سُدّه « 5 » خواست * كه قولنج پهلونشين خود بلاست
1165
فلوسش بفرمود يعنى كه كشك * سرازير كن بدره « 6 » را همچو مشك
چو فهميده شد مدّعا با نگاه * برفتند تا خلوت خاص شاه
به لعبى كه مىبودشان مستمرّ * بگفتند از نافع و از مضرّ
نمودند تدبير سمت شمال * ز شروان و لزگى « 7 » گشودند فال
چو قرعه به نام محمد فتاد * بگفتند ملْهَم شده كيقباد
1170
بدادند تبريز و آن كشورش * كه از گرج « 8 » و گنجه كند لشكرش
برآرد ز لزگى « 9 » بىدين دمار * كند دشت قپچاق را تار و مار
بدادند اسباب و نقد و سلاح * هر آن چيز او خواست بهر فلاح
چو شد گرم هنگامهء دستبرد * زد و مشعل شاه را هم ببرد
هامش
( 1 ) . تمر : مخفف تيمور ، اشاره به تيمور لنگ .
( 2 ) . ريو : فريب ، مكر ، تزوير و ريا .
( 3 ) . بختك : نام وزير انوشيروان ( بزرگمهر ) يا پدر بزرگمهر ( نك : دهخدا ذيل مورد ) .
( 4 ) . جوال : ( احتمالا در اينجا به معناى ) فريب خوردن ؛ در جوال شدن ، كنايه از فريب خوردن .
( 5 ) . سُدّه : بر دو نوع بيمارى اطلاق مىشود كه يكى گرفتگى بينى و تنگى نفس حاصل از آن و ديگرى اشكالى كه در دفع فضولات بدن بوجود مىآيد : منعى كه در مجراى غذا واقع شود ، به طورى كه فضول عبور نتوان كرد و گاه باشد كه علت سده باشد .
( 6 ) . بدره : خريطهء مربع از چرم و پلاس كه طولش اندكى از عرض بيشتر باشد و در آن زر و سيم كنند ، چنان كه گويند : ده « بدره » زر .
( 7 ) . در اصل « لزكى » .
( 8 ) . گرج : مخفف گرجستان .
( 9 ) . در اصل : لزكى .